فهرست مطالب چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۹ 9:52
 پاسخ به شبهات ديني واعتقادی دانشجويان وفرهنگیان 

قال الامام رضا (ع )کلمه لا اله الا اللهحصنی فمن دخل حصنی. امن من عذابی بشرطها و شروطها وانامنشروطها.

پاسخ به شبهات اعتقادی

شبهات مهدویت

شبهات قرآنی

متفرقه

 ۱-آیا توسل به اولیاء خداوند و واسطه قراردادن آنان برای دعا و طلب حاجت شرک است و با قرآن منافات دارد؟

۲-فلسفه پدیدار شدن فرقه های مختلف در بین مسلمانان و عوامل آن چیست؟

۳-پرسش:آیا پیامبر(ص)برای اثبات عصمت اهل بیت به آیه تطهیراستدلال کرده است؟

۴-پرسش :از دیدگاه قرآن و روایات، گزینش امام انتخابی است یا انتصابی؟

۵-پرسش : چراشیعیان حضرت علی(ع)را افضل از دیگر صحابه میدانند؟

۶-چرا نام ائمه علیهم السلام مستقیماً در قرآن نیامده است ؟

۷-آیا عصمت امامان ـ علیهم‎السلام ـ را از قرآن می‎توان اثبات کرد؟

۸-مذهب شیعه در چه عصرى پدید آمده است؟

۹-شیعیان بر اساس چه دلایلى، امامان خود را معصوم مى دانند؟

۱۰-پرسش :آیا قرآن و روایات به تعداد امامان اشاره ای دارند؟

۱۱-سؤال: حدیث « دوازده خلیفه» در کتابهاى اهل سنت چگونه نقل شده است؟

۱۲-اگر دین مانع پیشرفت نیست، چرا اکثرکشورهای اسلامی عقب مانده‏اند؟

۱۳-آیا روایت «علی ولیکم بعدی» با سند معتبر در منابع اهل سنت نقل شده

۱۴-پرسش:از علماى اهل سنت چه کسانى حدیث منزلت را نقل کرده اند؟

۱۵-علماى اهل سنت چه احادیثى از زبان پیامبر(صلى الله علیه وآله) مبنى بر اینکه «هدایت امت به دست على(علیه

۱۶-پرسش : چرا شیعیان حضرت علی(ع) را زاهدتر از خلیفه دوم میدانند؟

۱۷-آیة اکمال دین چگونه می‌تواند ارتباط با اثبات ولایت و امامت ?

۱۸-پرسش :در باره‌ی حدیث غدیر، و لفظ (مولی)،

۱۹-سوال: چرا آیه «تطهیر»، در ادامه آیات قبل که مربوط به زنان پیامبر می‏باشد، قرار گرفته است؟

۲۰- مفهوم آیه 255 سوره بقره(لا اکراه فی الدین....) را روشن بفرمائید؟

۱۹- گناهانی که بخشیده نمی شوند کدامند؟

۲۰-علت صلح و سازش امام حسن(ع) با معاویه چه بود؟

۲۱- چرا شیعه حاجتش را از غیر خدا می خواهد؟

۲۲- علت توسل به ائمه اطهار(ع).?

۲۳- آیا حاجت گرفتن ما از غیر خدا منافات با آیه(ایاک نعبد و ایاک نسعین) ندارد؟

۲۴-پرسش : می خواستم بدانم که آیا توسل کردن از نظر شما شرک است؟چنانچه پاسختان مثبت یا منفی است ،دوست دار

۲۵- آيا شفاعت خواستن با مباني توحيد سازگار است؟

 

 ۱-امام زمان (عج)، در دوره‌ی غیبت کجا و چگونه زندگی می‌کنند؟ آیا مانند دیگران همسر و فرزند دارند و یا .

۲-شبهه :تعارض خاتمیت با امامت و مهدویت.

۳-شبهه :هیچ دلیل عقلی بر وجود امام زمان نداریم.

۴-شبهه :اگر مهدی به عنوان امام دوازدهم شیعیان بوده و موجود و زنده است و قادر بر انجام هر کاری از سوی خ

۵-چرا امام زمان ظهور نمی کند ؟

۶- شبهه :در مورد مدت حکومت حضرت مهدی (عج) وارد شده که: «لن یمضی مهدیُّ الامّه الّا قبل القیامه باربعین

۷-شبهه :در روایات ذکر شده است که هنگام ظهور امام زمان(عج)،‌جنگ و خونریزی و فساد فراوان روی می‌دهد، و ا

۸-شبهه :چه اشکالاتی به انجمن حجتیه وارد است که مورد قبول و تایید بسیاری از بزرگان نیستند

۹-آیا در یاران امام زمان (عج) زن هم می باشد؟

۱۰- شبهه :ظهور امام زمان(عج) برابر است با رکود علم و تکنولوژی.

۱۱- امامی که غایب است و مردم به آن دسترسی ندارند تا مشکلات خودشان را با او در میان بگذارند چگونه میتواند

۱۲-شبهه :ادعای این که 4 نفر از سوی مهدی امام دوازدهم شیعیان، ‌نیابت داشته‎اند، هیچ گونه مدرکی ندارد و ع

۱۳-شبهه :ما هیچ نقشی در ظهور نداریم و کاری از ما ساخته نیست.

۱۴-شبهه :ظهور همان قیامت است بنابراین پس از ظهور امام زمان(عج) زندگی نیست.

۱۵-شبهه :ظهور امام زمان(عج) برابر است با رکود علم و تکنولوژی.

۱۶- شبهه :ملاقات با امام زمان (عج) در خواب امکان پذیر نیست پس تلاش نباید کرد.

۱۷-امام زمان ـ عج الله تعالي فرجه الشريف ـ در چه زماني غايب شد؟

 

۲۰-آيا ظهور امام زمان (عج) بستگي به تعداد ياران ايشان دارد يا به شرايط و اوضاع حاكم بر زمان؟

 

فرهنگی ،اجتماعی

 ۱-برسی آیت الاحکام مقارن حد سرقت

گلچین احادیث چهارده معصوم ع

۱-گلچین حدیث امام حسن عسکری ع

 

 

 

 

 

 ۳۰- پرسش :لطفا خداوند را با چند دليل اثبات كنيد؟        ۳۱-عاقبت کار كفار و ملحديني که مخترع بودن                 ۳۲-پرسش :چرا امام بايد معصوم باشد؟

۳۴-امام چگونه دین را از تحريف حفظ مي كند         ۳۵-رسش :توحيد يعني چه؟ مراتب آن كدامند؟ و چه عواملي باعث گرايش به شرك مي‎شوند؟

۴۰-براي اينكه مردم خالق خود را بشناسند آيا راه ديگري جز ارسال پيامبران وجود نداشته است ؟

۴۱-پرسش :چگونه مي‎توان خداوند تبارك و تعالي را بهتر شناخت و نيز ذاتش چگونه مي‎باشد؟ 

۴۲-پرسش :مي‎خواهم آياتي كه براي اثبات وجود خداوند و يگانگي او در قرآن آمده بفرماييد.

۴۳--پرسش :بهترين شيوه‌ها و بيانات را براي اثبات وجود خداوند براي افراد در كلية سطوح علمي و سني بيان كنيد  ؟

۴۴-جمع بين نمازها برخلاف سنت پيامبر است؟         ۴۵-چرا على (ع) وصيت كرد قبرش پنهان بماند؟ 

۴۶-  بوسيدن ضريح ائمه و خواندن نماز زيارت در حرم امامان‏   ۴۷-  نظريه‏ى علماى اهل سنت درباره‏ى تبرّك، مس منبر و قبر پيامبر و صالحان

 ۵۱- دلايل مؤمن بودن ابوطالب‏ ع    ۵۲-گفتن حى على خير العمل در اذان 
  
 

فرهنگی ،اجتماعی متفرقه اخبار وگذارش روز گلچین احادیث چهارده معصوم ع

 

۱-برسی آیت الاحکام مقارن حد سرقت

 

 

۱-گلچین حدیث امام حسن عسکری ع

 

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

بي ترديد انسان كامل از فرشتگان برتر و از نظر معرفت و علم از آنها داناتر است، لذا در قرآن وقتي خلافت انسان كامل را مطرح مي كند و با پرسش فرشته ها رو به رو مي شود، مي فرمايد: خداوند همه معاني و نامها را به آدم آموخت؛ سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست مي گوئيد از اسامي آنها به من خبر دهيد، فرشتگان به عجز خود اعتراف كردند، بعد خداوند به آدم فرمود: ايشان را از اسامي آنان خبر ده و آدم خبر داد آن گاه خداوند به فرشته ها فرمود من به شما نگفتم كه من چيزهايي را مي دانم كه شما نمي دانيد.[1] از آن جا كه مسأله خلافت و مسايل پيرامون آن اختصاص به حضرت آدم ندارد؛ بلكه انسانهاي كامل را عموماً شامل مي شود، از اين جريان به دست مي آيد كه انسان كامل بي ترديد از فرشته ها برتر و داناتر است.  
اما اين كه چرا انسان كامل در گرفتن وحي و مسايل نظير جريان معراج پيامبر اسلام از جبرئيل كمك گرفته است و به واسطه او حقايقي را دريافت كرده و از مسايل آگاهي يافته است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

هنگامي كه زمام امور مكه به دست عبدالمطلب افتاد وي تصميم گرفت تا چاه زمزم را، که به دست آخرين حاکم جرهم ـ حاکمان يمنی مکه قبل از خزاعه ـ  مخفی شده بود،و او در خواب از مکان آن آگاه شده بود را مجدداً حفر كند[1]، وی که در اين زمان فقط دارای يک پسر به نام حارث بود نه تنها از سوی قريش حمايت نشد بلکه مورد تمسخر نيز قرار گرفت مشکلات ناشی از سختی حفر چاه و درگيری او با رقبای قريشی، عبدالمطلب را بر آن داشت تا با خداي خود عهد نمايد که در صورتی که صاحب ده پسر شود يکی را قربانی کند اما آنگاه که زمان وفای به نذر رسيد و قرعه به نام عبدالله افتاد برخی از قريشيان از عبدالمطلب خواستند تا در برابر قربانی شتران از ذبح فرزند خود منصرف شود. عبدالمطلب وقتی با اصرار اطرافيان مواجه شد ميان عبدالله و ده شتر قرعه انداخت ولی نام عبدالله از قرعه بيرون آمد عبدالمطلب در هر بار قرعه ده شتر به تعداد شتران اضافه کرد و اين امر تا بدانجا ادامه يافت که سرانجام عبدالمطلب ميان صد شتر و عبدالله قرعه انداخت و اين بار نام شتران از قرعه بيرون آمد و چون قرعه ميان صد شتر و عبدالله را برای بار دوم و سوم تکرار کرد باز نام شتران از قرعه بيرو ن آمد و بدين شکل عبدالمطلب مطمئن شد که به درستی به نذرش وفا نموده است از اين رو تعداد صد شتر قربانی کرد[2] .
از پيامبر گرامي نقل شده است كه «أنا اِبن الذَّبيحين‌‌‌» من فرزند دو شخص محكوم به ذبح هستم و مقصود حضرت اسماعيل و حضرت عبدالله است.[3]

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. فروغ ابديت، تاليف جعفر سبحاني.
2. سيره ي نبوي، تاليف ابن هشام، ترجمه ي محلاتي.
3. سيره ي نبوي، تاليف جعفر مرتضي عاملي.

پي نوشت ها: 
[1] يعقوبی، تاريخ، بيروت، دارصادر،ج1، ص246؛ ابن حبيب ، المنمق، تحقيق: احمد فاروق، ص333 .
[2] ابن هشام ، السيره النبويه، تحقيق: محمد محيي الدين عبدالحميد، قاهره،مکتبه محمد علی صبيح و اولاده،1383هـ، ج1، صص92-101
[3] .ابن خلدون، تاريخ، بيروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات،1391هـ ،ج2، ص38؛ ابن حاتم عاملی، الدرر النظيم، موسسه النشر الاسلامی، ص24.

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

اعمال و سيره مسلمین در توسل جمعه ۱۳۹۲/۰۳/۲۴ 6:56

أ-)سيره مسلمانان و توسل‏

افزون برآنچه ياد شد سيره مسلمانان از صدر اسلام تاكنون برتوسل به‏پيامبر 6 بوده بدون اين كه در ذهنشان خطور كند كه كار حرامى انجام مى‏دهند يا به شرك آلوده مى‏شوند.

انس نقل مى‏كند كه خليفه دوم در سالى كه قحطى به اوجش رسيد به عباس عموى پيامبر براى طلب باران متوسل شد و گفت:

پروردگارا! ما به پيامبرت متوسل مى‏شديم، تو باران را بر ايمان فرود مى‏آوردى. اكنون به‏عموى پيامبرت متوسل شده به‏سوى تو روى مى‏آوريم. ما را از بارانت سيراب كن. «[1]»

نيز در تاريخ مى‏خوانيم كه منصور دوانقى از مالك بن انس امام مالكيه از كيفيت‏ زيارت پيامبر 6 و توسل به او سؤال كرد و گفت:

اى بنده خدا! رو به قبله كنم و دعا كنم يا به طرف رسول خدا6  بايستم؟

مالك پاسخ داد:

چرا رويت را از او برگردانى در حالى كه او وسيله (تقرّب) تو و پدرت آدم تا روز قيامت است، بلكه رو به روى قبر پيامبر بايست و از او طلب شفاعت كن. «[2]»

با توجه به آنچه ياد شد مى‏توان گفت توسل به اولياى الهى يكى از مصاديق وسيله جستن است كه قرآن به آن فرمان مى‏دهد:

 )يا أَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا الَيْهِ الْوَسيلَةَ وَ جاهِدُوا فى‏ سَبيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ(«[3]»

اى افرادى كه ايمان آورده‏ايد از خدا بترسيد و به‏سوى او وسيله تحصيل كنيد و در راه او كوشش نماييد شايد رستگار شويد.

البته در آيه بيان نشده كه آن وسيله چيست و شكى نيست كه انجام وظايف دينى و ايمان از وسايل فلاح و رستگارى است لكن وسيله منحصر به آنها نيست و با توجه به آنچه از آيات و حديث و سيره مسلمانان در مورد توسل يادآورى گرديد مى‏توان گفت توسل به اولياى الهى نيز يكى از مصاديق وسيله است كه هر كس آن را بجويد و تحصيل نمايد به رستگارى نائل مى‏گردد.

آرى خواندن غير خدا حتى پيامبر 6 اگر به‏عنوان اين باشد كه او مى‏تواند بدون اذن الهى در امور جهان و زندگى انسان‏ها تصرف نمايد امرى حرام و شرك است.[4]

سيره مسلمانان در زمان پيامبر 6و پس از آن، چنين بود كه به اولياى الهى و بندگان صالح خدا توسّل مى‏جستند، بى‏آنكه در ذهن كسى خطور كند كه اين، كار حرام، شرك يا بدعت است، بلكه توسّل به دعاى صالحان را راهى براى دست‏يابى به منزلت و شخصيت آنان مى‏دانستند و اگر دعاى يك انسان صالح اثرى داشت، به خاطر قداست و طهارت درون بود وگرنه دعايش مستجاب نمى‏شد. پس چه فرقى است ميان توسل به‏ دعاى فرد صالح و توسّل به خود او كه اولى توحيد باشد و دومى شرك، يا راهى به سوى شرك؟ توسّل به قداست صالحان و معصومان و بندگان مخلص خدا، كار تازه‏اى ميان اصحاب نبود، بلكه استمرار سيره‏اى بود كه پيش از اسلام نيز وجود داشت و روايات تاريخى فراوانى گوياى اين حقيقت است، از جمله:

 توسّل به عموى پيامبر 6 «بخارى» در صحيح خود نقل مى‏كند كه عمر بن خطّاب هنگامى كه در مدينه قحطى شد به وسيله‏عبّاس بن عبد المطّلب از خدا تقاضاى باران كرد و عبارتش در موقع دعا اين بود: «اللّهم إنّا كنّا نتوسّل إليك بنبيّنا و تسقينا و إنّا نتوسّل إليك بعمّ نبيّنا فاسقنا؛ خداوندا ما به پيامبر خود متوسّل مى‏شديم و تو باران براى ما مى‏فرستادى، الآن متوسّل به عموى پيغمبرمان مى‏شويم، باران براى ما بفرست». راوى مى‏گويد به دنبال آن باران فراوانى نازل شد. «[5]»

در صحيح بخارى از انس نقل شده است: هرگاه قريش دچار قحطى مى‏شدند، عمر ابن خطاب متوسل به عباس بن عبدالمطلب مى‏شد و مى‏گفت: «خداوندا، ما به پيامبرمان متوسل مى‏شديم، باران مى‏باريدى، اكنون به عموى پيامبرمان توسّل مى‏جوييم، پس بر ما باران نازل كن.» انس گويد: پس باران مى‏باريد. «[6]»

اين متن كلام بخارى است كه دلالت دارد بر اينكه عمر بن خطاب هنگام دعا و باران طلبيدن، به عموى پيامبر 6و به شخص و شخصيت و قداست و قرابت او به رسول‏خدا 6 توسّل مى‏جست، نه به دعاى او. متن ياد شده از دعاى خليفه، نشان مى‏دهد كه خليفه خودش هنگام استسقاء، دعا كرد و به عموى پيامبر 6و خويشاوندى او با آن حضرت توسّل جست.

ب-توسل به صحابه و اهل بيت (ع)

مردم مسلمان و مؤمن علاوه بر روح بزرگ پيامبر اسلام6 به قبور اهل بيت (ع) و صحابه و علما نيز متوسل مى‏شده‏اند. شيخ يوسف بنهانى از بيهقى و ابن شبيه نقل مى‏كند: در سه قرنى كه بين مسلمانان خير و بركت مشهود بود به خاطر كثرت توسل و استمداد نسبت به ارواح صلحا بود. و توسل آنان مخصوص به حضرت رسول 6 نبود بلكه توسل و استفاضه و استغاثه به قبور اهل بيت (رض) و صحابه (ر ض) و صالحان امت نيز معمول بوده است. «[7]»

علّامه ابن عبدالبر در باره ابوايوب انصارى مى‏نويسد:

قبر ابو ايوب تا امروز معلوم و مشخص هست و مردم براى طلب باران به آن متوسل مى‏شوند. «[8]»

ابن اثير مى‏نويسد:

قبر ابو ايوب در قسطنطنيه است و مردم با توسل برآن طلب باران مى‏كنند. «[9]»

امام شافعى در باب زيارت قبر امام كاظم 7 مى‏گويد: به تجربه ثابت شده است كه قبر [امام‏] موسى كاظم7  به اجابت رساننده است.

ابن حجر از امام شافعى نقل مى‏كند كه وى به اهل بيت نبوى 6 متوسل مى‏شد و مى‏گفت:

آل پيامبر 6 شفيع و وسيله من در نزد پروردگارم هستند. اميدوارم خداوند فرداى قيامت، باشفاعت آنان نامه عملم را به دست راستم عطا نمايد. «[10]»

ذهبى در تذكرة الحفاظ نقل مى‏كند كه بزرگان اهل سنت هرگاه به زيارت قبر حضرت‏ امام على بن موسى الرضا مى‏رسيدند خضوع و تضرع فراوان بجا مى‏آوردند؛ چنانكه ابن حجر عسقلانى از حاكم صاحب مستدرك از ابوبكر محمدبن مؤمِل چنين نقل مى‏كند:

 «با امام پيشواى حديث، ابوبكر خزيمه و ابوعلى ثقفى و جمعى از مشايخ و اساتيد كه تعدادشان فراوان بود به زيارت على بن موسى الرضا 7در طوس رفتيم ابن خزيمه بگونه‏اى در برابر بقعه مبارك تعظيم و تواضع و تضرع كرد كه من متحيّر شدم.» «[11]»

محدث مشهور، ابوحاتم‏حيان در شرح زندگى‏امام‏على‏بن موسى‏الرضا 7 چنين نوشته است:

 «هنگامى كه در طوس اقامت داشتم، هرگاه به من سختى مى‏رسيد، با زيارت كردن قبر على بن موسى الرضا از خداوند متعال برطرف شدن آن را درخواست مى‏كردم و دعايم مستجاب و آن سختى نيز برطرف مى‏شد و اين چيزى بود كه بطور مكرر تجربه كردم.»[12]

ابن حجر مى‏نويسد:

امام شافعى هنگامى كه در بغداد بود كنار ضريح امام ابوحنيفه مى‏آمد زيارت مى‏كرد و سپس براى بر آورده شدن حاجات بدو متوسل مى‏شد.[13]

با توجه به روايات و آيات، گفتار و سيره بزرگان نسبت به توسل و استمداد، روشن گرديد كه چگونه طايفه نجديه بر خلاف جمهور علما، قبور اهل بيت نبوت و صحابه و امهّات المومنين «رضوان الله عليهم ...» و صلحاى امت را تنها به اين بهانه كه موجب شرك مى‏شود، ويران و پامال كردند و ملاحظه هيچ اصولى را هم نكردند.[14][15]

صاحب جان هندى مى‏نويسد:

معيار در توحيد و شرك، استقلال و عدم استقلال است، به اين معنى كه اگر كسى مخلوق را بطور مستقل سودمند و زيان رسان يا شافى و رازق بداند مشرك است و ليكن عقيده صحيح مسلمانان اهل سنت و جماعت اين است كه نه زنده را بالاستقلال حاجت روا كن مى‏دانند نه مرده را، بلكه همه آنها وسيله‏اند. اطبا و حكيمان وسيله هاى صحت، امرا و سلاطين وسيله حصول روزى و انبيا و اوليا در زندگى و پس از وفات وسيله واسطه حل مشكلات و بر آورده شدن حاجاتند و كسى كه اين گونه اعتقاد داشته باشد، درعقيده خودش صادق است زيرا به آيه «وَابْتَغُوا الَيْهِ الْوَسيلَةَ» عمل كرده است چنانچه علّامه جزرى در كتاب حصن، در آداب دعا نوشته است: يكى از آداب دعا اين است كه [دعا كننده‏] در پيشگاه خداوند به پيامبران و صلحايى از بندگان خدا متوسل شود. «[16]»

ج-توسل به ارواح صلحا و استمداد از آنان:

 اين مسأله متوقف است بر حيات ارواح پس از مرگ كه در اصول اسلام و قواعد شرع شريف به اتفاق ثابت است، بلكه شعور و ادراك او پس از آزادى از قفس تن، زياده از حالت گرفتارى او در عناصر جسم است، ارواح سعدا در عالم آخرت ترقى كامل مى‏كنند و نفوس قدسيه چنانچه در اين عالم مصادر فيوض و بركات بودند همچنان در آن عالم به قوّت تمام و زيادى از حال حيات اين عالم، منشأ بركات مى‏باشند.

براين مطلب اكابر دين از حكماى اسلام و محققان و متكلمان و محدّثان اتفاق دارند، امام‏غزالى، امام فخر رازى، علامه تفتازانى، سيد شريف، قاضى بيضاوى، شاه ولى اللَّه هندى و قاضى ثناء اللَّه در كتب و رسائل خود اين مسأله را به براهين عقليه و نقليه ثابت كرده‏اند.

بيضاوى در ذيل آيه حيات شهدا مى‏نويسد:

اين آيه دلالت دارد كه ارواح شهدا غير از بدن آنهاست و بعد از مرگ و جود دارند و صاحب درك و شعور هستند و جمهور صحابه و تابعين بر اين نظر مى‏باشند.[17]

و در ذيل آيه: «فَالْمُدَبِّراتِ امْراً» مى‏نويسد: مانند ملائكه و ارواح مؤمنان كه اگرچه مسكن آنها اعلى عليين است ولى با قبر خود نيز تعلق كامل دارند.

رئيس غير مقلدين (ابن قيم) مى‏نويسد: از آثار متواتر و اجماع ثابت است كه مردگان، زائر ان را مى‏شناسند و از صداى آنان خوشحال مى‏شوند. «[18]»

امام سيد على مى‏نويسد:

 «روايات و اخبار دلالت دارد كه هرگاه كسى به زيارت اهل قبور برود، شخص زيارت شونده آگاه شده و سخن او را مى‏شنود و با او انس مى‏گيرد و جواب سلام او را مى‏دهد.» «[19]»

ابن ابى‏الدنيا در كتاب «القبور» و امام بيهقى در كتاب «شعب الايمان» از عايشه و ابوهريره و ابن عباس (رضى اللَّه عنهم) روايات فراوانى را نقل مى‏كنند كه هرگاه كسى نزد قبر مرده خود مى‏رود، آن مرده او را مى‏شناسد و از آواز او خشنود مى‏گردد و جواب سلام او را مى‏دهد.[20]

پيامبر 6فرمود: هرگاه به مقبره مسلمانان رسيديد بگوييد: «السلام عليكم‏يااهل القبور» اگر آنها را شعور نمى‏بود، رسول مقبول 6 ما را به خطاب جمادات مأمور نمى‏فرمود.

حافظ ابن حجر در فتاواى خود مى‏نويسد: ارواح مؤمنان در جايگاهى به نام علييّن و ارواح كفار در مكانى به نام سجّين قرار دارند و هر يك از ارواح، نوعى اتصال معنوى با جسد خويش دارند؛ و ارواح مؤمنان اجازه تصرّف را [نيز] دارند. از اين جهت سرور عالم (ص) ارشاد فرموده است كه اگر در صحرايى مشكلى براى شما پيش آمد و ياور ومددكار نديديد سه مرتبه بگوييد: «يا عباداللَّه اعينونى»: اى بندگان خدا مرا مدد كنيد.

شاه ولى اللَّه دهلوى مى‏نويسد: هرگاه روح از علايق جسمانيت آزاد شود رجوع به مزاج اصلى خود كرده به ملائكه ملحق شده، شريك كارهاى آنها مى‏گردد و بيشتر كارشان اعلاى كلمة اللَّه و نصر و يارى حزب اللَّه مى‏باشد. «[21]»

با اين مقدمه، مسأله توسل و استمداد روشن مى‏شود و مشخص مى‏گردد كه انبيا همچنانكه در زندگى واسطه و وسيله بين خالق و مخلوقند و به توسل و شفاعت آنان مخلوق در مقاصد دينى و دنيوى خود كامياب مى‏شود، همانگونه هم در عالم برزخ، مظهر كمك الهى هستند و در هنگام توسل و شفاعت خواستن فيض و بركت روحانى آنها، باعث حل مشكلات و برآورده شدن حاجات مى‏شود. حلال مشكلات در هر حال فقط ذات پاك واحد لاشريك است و ارواح مقدسه وسيله محض و واسطه صرف مى‏باشند.

امام غزالى فرموده است: از هر كسى كه در حال حيات استمداد مى‏شود، پس از وفاتش نيز مى‏توان از او استمداد كرد. «[22]»

امّا اگر از مردم عوام در هنگام توسل و استمداد كلمات و حركات مشركانه و ملحدانه سرزد، قابل اصلاح است و بر علما لازم است كه آنان را هدايت كنند نه اينكه به طور كلى زيارت قبور صلحا را شرك بداند و مردم را از مسأله‏اى كه از صدر اسلام مورد توجه مسلمانان بوده وبارها در حيات پيغمبر 6 و صحابه انجام گرفته است، جلوگيرى نمايند.

براى اثبات صحت و مشروعيت توسل به برخى از روايات و سيره و سنت بزرگان دين اشاره مى‏كنيم: عمر به هنگام خشكسالى به عباس، عموى پيامبر 6 متوسل مى‏شد. «[23]»

علامه سمهودى مى‏نويسد: پيامبر اكرم 6 پس از دفن فاطمه بنت اسد فرمود:

 «اللَّهُ الَّذى‏ يُحْيى‏ وَ يُميتُ وَ هُوَ حَىٌّ لايَمُوتُ اغْفِرْ لِأُمّى‏ فاطِمَةَ بِنْتِ اسَدٍ وَ وَسِّعْ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيِّكَ وَ الْأَنْبِياءِ الَّذينَ مِنْ قَبْلى‏.» «[24]»[25]

ابوالجوزاء روايت كرده است:

 «قحطى شديدى براى مردم مدينه پديد آمد. نزد عايشه شكايت كردند. عايشه گفت: به قبر پيامبر 6 روى آوريد [و از روح آن بزرگوار استمداد بجوييد.]

از عمده‏ترين دلايل در باب توسل و استمداد، حديث اعمى است؛ نابينايى به حضور پيامبر 6 مشرّف شد و عرض كرد براى روشنى چشم من دعا بفرما، سرور عالم او را به اين دعا ارشاد فرمودند:

 «الَّلهُمَّ انّى‏ اسْئَلُكَ وَ اتَوَجَّهُ الَيْكَ بِنَبِيِّكَ مُحَمَّدٍ نَبِىِّ الرَّحْمَةِ يا مُحَمَّدُ انّى‏ اتَوَجَّهُ بِكَ الى‏ رَبّى‏ فى‏ حاجَتى‏ هذِهِ لِتُقْضى‏ لِى‏ الَّلهُمَّ فَشَفِّقْهُ فِىَّ» خدايا از تو مى‏خواهم و به واسطه پيامبرت، محمد6 پيامبر رحمت به تو رو مى‏كنم، اى محمد6 به واسطه تو به خدا رومى‏آورم درباره اين حاجتم كه آن را برآورد، پس خدايا شفاعتش را در مورد من بپذير.

آن شخص اين دعا را خواند و چشمش به خواست خداوند روشن گرديد. «[26]»

اين دعا مخصوص همان دوران نبوده است؛ زيرا در زمان خلافت عثمان نيز فردى حاجتمند نزد عثمان آمد، وى هم همين دعا را به او تعليم داد. و محدثين براى نقل اين حديث در كتب خود باب مستقلى بازكرده‏اند بنام: «باب من كان له حاجة الى اللَّه تعالى او الى احد من خلقه» «[27]»



[1] - صحيح بخارى، ج 3- 1، كتاب الاستسقاء.

[2] - الملل و النحل، سبحانى، ج 4، ص 253، به نقل از وفاء الوفاء سمهودى، ج 2، ص 1376.

[3] - مائده، آيه 34.

[4] - اديان الهى و فرق اسلامى، ص: 200

[5] - صحيح بخارى، جلد 2، صفحه 16، باب صلاة الاستسقاء.

[6] - صحيح بخارى: ج 2، ص 27 (باب نماز استسقاء ...). به نقل از:همان

[7] - اصول اربعه فى ترديد الوهابيه، ص 35. به نقل از: جمعى از نويسندگان‏  اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 40

[8] - استيعاب، در حاشيه الاصابه، ج 1، ص 405.

[9] - اسد الغابه، ج 2، ص 82.

[10] - شواهد الحق، ص 34.

[11] - همان، تهذيب التهذيب ابن حجر، ج 7، ص 288.

[12] - اصول الاربعه، ص 35.

[13] - شواهدالحقّ، شيخ يوسف بنهانى، ص 24.

[14] -به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 41

[15] - اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 41

[16] - اصول اربعه فى ترديد الوهابيه، ص 33. به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 42

[17] - تفسير بيضاوى، ج 1، ص 85. به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 35

[18] - الروح، ص 5. به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 35

[19] - شرح صدور، ص 151. به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 35

[20] - اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 36

[21] - حجة اللَّه البالغه، ص 34 و اصول اربعه، ص 31. به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 37

[22] -همان به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 35

[23] - صحيح بخارى، ج 2، ص 34 و التاح الجامع، ج 1، ص 318.به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 35

[24] - وفاء الوفاء، ج 3، ص 899. به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 35

[25] - اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 37

[26] - اين روايت را ترمذى صحيح مى‏داند همچنين سنائى و ابن ماجه و حاكم در مستدرك و بيهقى در دلائل و در حص الحصين آورده‏اند و در شفاء السقام تأليف امام سبكى و التاج الجامع الاصول، ج 1، ص 319 نيز آمده است. به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 35

[27] - اصول اربعه فى ترديد الوهابية. ص 10- 32. به نقل از: اصول اعتقادات اهل سنت، ص: 35

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

چكيده مطالب المراجعات جمعه ۱۳۹۲/۰۳/۲۴ 6:39

موضوع امامت مذهب, شانزده مراجعه يا سؤال و جواب را به خود اختصاص داده است كه در آنها به مباحثى چون: سبب عدم پيروى شيعه از مذاهب چهارگانه اهل سنت در فروع و اصول دين, جايگاه اهل بيت در اسلام و عدم ترجيح ديدگاه هاى علماى اهل سنت بر مذهب شيعه پرداخته شده است.
راه حل اختلافات بين شيعه و سنى, ادله قرآنى و رواييى كه مذهب اهل بيت(ع) و برترى آن را تأييد مى كنند, حديث ثقلين و منظور از اهل بيت(ع) در نصوص, احتجاج به رجال شيعه در صحاح و معرفى يكصد نفر از رجال شيعه كه در سند روايات اهل سنت واقع شده اند از جمله مباحث ديگر اين مراجعه ها هستند.
در بخش دوم يعنى امامت عامه, موضوع خلافت رسول گرامى اسلام در مباحثى طولانى و طى 93 مراجعه و چندين موضوع, مورد بحث و بررسى قرار گرفته است. نصوص خلافت همچون حديث آغاز بعثت, حديث منزلت و هفت نص ديگر كه تصريح بر افضليت على(ع) دارند و نيز آيه ولايت و منظور از لفظ (ولى) در آيات قرآن و روايات اسلامى از جمله اين موضوعات است. چهل حديث مؤيد نصوص خلافت على(ع), حديث غدير و تواتر آن و نيز نحوه احتجاج به آن, حديث وراثت, وصيت رسول الله به خلافت امام على(ع), علل اعراض شيعه از احاديث عايشه, ثبوت نص بر ولايت على(ع) و چگونگى حمل بر صحت نمودن رفتار خلفاى سه گانه, علت گذشتن امام على(ع) از حق خويش, تخلف خلفا از لشكر اسامه و جلوگيرى آنان از نوشته شدن وصيت پيامبر(ص), بخش ديگر مباحث اين نامه ها و پاسخ ها هستند.
احتجاج حضرت زهرا(س), ابن عباس, حسن بن على(ع), حسين بن على(ع) و… به موضوع وصيت رسول خدا(ص), ثبوت تواتر مذهب شيعه از ائمه اهل بيت, تقدم شيعه در تدوين علوم اسلامى و معرفى مؤلفين شيعه از ائمه اهل بيت, تقدم شيعه در تدوين علوم اسلامى و معرفى مؤلفان شيعى, مباحث پايانى اين اثر مى باشند.

مرورى اجمالى بر برخى مباحث و شيوه هاى اعمال شده در اين اثر

گرچه همه مطالب و مباحث مطرح شده در المراجعات حائز اهميت و قابل توجه است, ولى نكته ها و انديشه هاى عميقى در ميان آنها وجود دارد كه توجه و اهتمام خاصى را مى طلبد:
الف. در سؤال و پاسخ هاى 3ـ 5 مؤلف در جواب اين سؤال شيخ سليم بشرى كه چرا شيعيان از آيين مذاهب چهارگانه اهل سنت پيروى نمى كنند, با لحن و شيوه اى بسيار متين و مناسب ضمن ارائه دلايل فراوان از منابع اهل سنت مبنى بر لزوم اطاعت از اهل بيت, مذهب شيعه را تنها مذهبى مى داند كه همراه با بعثت رسول الله و ظهور اسلام پديد آمده و با عترت رسول خدا امتداد يافته است.
وى به دنبال اين سخن طرحى را جهت وحدت و هماهنگى مسلمانان ارائه مى دهد و مى فرمايد: من معتقدم اتحاد اسلامى و پيمان برادرى وقتى به دست مى آيد كه شما مذهب شيعه را آزاد اعلام كنيد و آن را مانند يكى از مذاهب چهارگانه بدانيد. بايد نظر شافعى و حنفى و مالكى و حنبلى به پيروان آل محمد مانند نظرشان به يكديگر باشد تا بر اثر اين احترام به مذهب شيعه, اختلافات مسلمانان برطرف شود و اجتماعات آنان منظم گردد.
جاى ترديد نيست كه اختلافات بين مذاهب چهارگانه, كمتر از اختلافات آنان با مذهب شيعه نيست.
…اگر جايز است مذهب اسلام چهار عدد باشد, چرا جايز نباشد كه پنج عدد باشد؟ چگونه متصور است كه وجود چهار مذهب, موافق اتحاد مسلمانان باشد, ولى اگر يك مذهب به آن اضافه شد, اجتماع مسلمانان متلاشى گردد و متفرق شود؟ (مذهب و رهبر ما, ص34)
وى در ادامه مخاطب خود را با اين حقيقت رو به رو مى سازد كه مذهب شيعه مذهبى است كه عقايد و انديشه هاى آن, ريشه در عمق تاريخ اسلام دارد و از آغاز بعثت رسول خدا زاده شده است. چگونه مى شود اين مذهب و عقايد و احكام آن را ناديده گرفت و به مذهب هايى روى آورد كه بنيان گذاران آن اساساً زمان پيامبر(ص) را درك نكرده اند و از قرن سوم به بعد پديد آمده اند؟ راستى چگونه است كه اين مذاهب كه تا اوايل قرن چهارم هيچ اثرى از آنها نبوده, به عنوان چهار مذهب رسمى پذيرفته شده اند, ولى مذهب شيعه با آن سابقه نزديكى كه با آغاز بعثت نبى اكرم(ص) دارد به عنوان مذهب پنجم اسلامى هم رسميت ندارد؟
در اين جا وى وجدان پاك و خردهاى سالم را به كمك مى طلبد و مى فرمايد: اى كاش شما كه ما را دعوت مى كنيد كه از جهت مذهب متحد گرديم, پيروان مذاهب ديگر را نيز دعوت به وحدت مى كرديد, زيرا اين عمل براى شما و آنان آسان تر است! پس چرا فقط شيعيان را به اين دعوت منحصر ساخته ايد؟ (مذهب و رهبر ما, ص34ـ 35)
ب. معمولاً افرادى كه درباره يك موضوع وارد جدال و مناظره مى شوند, سعى مى كنند به هر نحو ممكن طرف مقابل را مجاب كرده و از صحنه جدال خارج سازند, ولى اين دو عالم وارسته و دورانديش در تمامى گفتگوهاى خود به دنبال حق هستند و هر كجا كه با استدلال و دلايل قوى حق بودن مطلبى روشن مى گردد در برابر آن سر تسليم فرود مى آورند و آن را مى پذيرند.
البته سهم بزرگى از اين حس گفتگو و جريان زيباى جدال, مربوط به دلايل قوى و بدون شبهه شخص جواب دهنده (شرف الدين) است كه ريشه در چند خصوصيت منحصر به فرد او دارد, خصوصياتى چون:
بهره مند بودن از حلم و تقواى الهى; استفاده از دلايل قوى قرآنى و روايى و تاريخى از منابع مورد تأييد طرف مقابل خود; حفظ حرمت و شخصيت و انديشه برادر مسلمان خود; شناسايى كج انديشى ها و تعصب هاى ناروايى كه در طول تاريخ اسلام ميان شيعه و سنى به عنوان عقيده دينى يا واقعيت تاريخى پذيرفته شده است.
هنگامى كه سيد شرف الدين ادله محكم و قوى خود را از قرآن و سنت رسول خدا مبنى بر برترى اهل بيت و عترت رسول الله با متانت و ادب اسلامى ارائه مى دهد, شيخ سليم بشرى با كمال شجاعت حقيقت را مى پذيرد و صريح و روشن مى فرمايد: عمل به عقايد شيعيان تكليف را ساقط مى كند و عهده آنان را برطرف مى سازد, همچنان كه در عمل به مذاهب چهارگانه, همين خاصيت اسقاط تكليف و برطرف شدن ذمه موجود است. (مذهب و رهبر ما, ص198 (نامه دهم))
پ. راويان مشترك (يكصد نفر از رجال و محدثان شيعه كه در سند روايات اهل سنت قرار دارند) از جمله مباحثى است كه مرحوم شرف الدين به تفصيل آن را مورد بررسى قرار داده و به عنوان سندى ديگر براى اثبات تفاهم و تعامل ميان فرقه هاى مسلمان در قرن هاى اول اسلام و اعتبار روايات شيعى به كار برده است.
وجود اين گروه در سند روايات كتاب هاى معتبر اهل سنت مثل صحيح بخارى و صحيح مسلم و اثبات توثيق و شيعه بودن آنان با تكيه بر گفته هاى صريح علما و انديشمندان بزرگ اهل سنت از نكته هاى شگرفى است كه مرحوم شرف الدين به آن توجه نموده است.
شيوه جمع آورى اسامى اين افراد و اعترافاتى كه در نوشته هاى عالمان و نويسندگان مشهور اهل سنت درباره آنها وجود دارد و ريشه يابى تضعيف هايى كه در خصوص آنها در اين نوشته ها آمده, از جمله هنرها و نكته سنجى هاى اين دانشمند بزرگ شيعى است.
ت. تبيين و بررسى مسائل مورد گفتگو و بحث از زاويه ها و ابعاد مختلف, از ديگر امتيازهاى مرحوم شرف الدين است كه در آثار او به خوبى ديده مى شود. ايشان آن گاه كه حديث غدير و موضوع ولايت امام على(ع) را مورد توجه و پژوهش قرار مى دهد, بعد از آن كه طرق مختلف و راويان متعدد اين حديث و نقل آن از سوى اهل بيت, صحابه, تابعين و علماى اهل سنت و شيعه را بررسى مى كند با ذكر موارد و دلايلى عنايت رسول الله(ص), امام على(ع) و فرزندانش و نيز توجه شيعه به اين حديث و واقعه را در طول تاريخ جويا شده و به تفصيل بيان مى دارد.
تواتر حديث غدير از طريق اهل سنت و شيعه و تأويل هايى كه در اين حديث صورت گرفته است, زاويه هاى ديگرى اند كه از نگاه تيزبين اين مدافع بزرگ اهل بيت(ع) و منادى تقريب و همسويى مذاهب اسلامى دور نمانده است.
ث. از جمله دقت ها و ظرافت هاى درخور توجه مرحوم شرف الدين در مباحث خود, استفاده از شعر و خطبه هاى ادبى موجود در متون ادبى عرب است. اصولاً بهترين وسيله براى شناخت سطح فرهنگ جوامع مختلف در دوران هاى مختلف, آگاهى از محاورات و روابط اجتماعى آنان مى باشد.
اين نكته از ديد شرف الدين دور نمانده و از آن براى اثبات اين حقيقت كه وصيت رسول خدا(ص) به ولايت امام على(ص) موضعى كاملاً آشكار و مطرح در ميان عموم مردم عصر پيامبر(ص) و بعد از آن بوده استفاده كرده است.
وى با جمع آورى و ارائه نمونه هايى از اين نوع خطابه ها و اشعار كه از خطابه ابن التيهان و ذوالشهادتين شروع و با اشعارى از كُميت, ابى تمام و دعبل پايان مى پذيرد اين حقيقت را نمايان مى سازد.
اعتبار بسيار بالاى گويندگان اين خطبه ها و اشعار به حدّى است كه جاى هيچ گونه شبهه و ترديدى براى انسان باقى نمى گذارد.

 

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

نمونه های از توسل در تاریخ اسلام سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ 8:51

تاريخ اسلام پر از نمونه‏هاى فراوانى از توسّل است كه مواردى ياد مى‏شود اكنون به چند نمونه از اين روايات توجّه كنيد:

اول: توسل به خود پيامبر 6و قداست و شخصيت او

أ- توسّل آدم به پيغمبر اكرم

1- توسّل آدم به پيغمبر اكرم 6قبل از آن‏كه پيغمبر متولّد شود. «حاكم» در «مستدرك» و جماعت ديگرى از محدّثان، اين حديث را نقل كرده‏اند كه پيغمبر اكرم مى‏فرمايد: هنگامى كه آدم مرتكب آن خطاى خود شد، عرض كرد:

 «يَا رَبِّ! أَسْأَلُكَ بِحَقِّ مُحَمَّد لَمّا غَفَرْتَ لِى‏»

؛ خدايا من تو را به حقّ محمّد 6 مى‏خوانم كه مرا ببخشى». خداوند عالم فرمود: تو محمّد را از كجا شناختى در حالى كه هنوز او را نيافريده‏ام؟!

آدم عرض كرد: پروردگارا! اين به سبب آن است كه وقتى مرا باقدرت خود آفريدى و از روح خود در من دميدى، سرم را بلند كرده و ديدم اين جمله بر پايه‏هاى عرش نوشته شده است: «لا إله إلّا الله محمّد رسول الله». از اين عبارت فهميدم كه تو نام محمّد6 را به نام خود اضافه نمى‏كنى مگر به اين دليل كه محبوب‏ترين خلايق نزد توست.

خداوند خطاب كرد: آدم راست گفتى. «انه لاحَبُّ الخلق إلىَّ؛ او محبوب‏ترين خلق نزد من است». «ادعونى بحقّه فقد غفرت لك؛ به حقّ محمّد6 مرا بخوان من تو را مى‏آمرزم». «[1]»

ب-. باران طلبيدن عبدالمطّلب به وجود پيامبر (ص)‏

عبدالمطلب، در دورانى كه حضرت محمد 6 كوچك بود، با توسّل به وجود او از خداوند باران طلبيد. به گفته ابن حجر، ابوطالب در شعر خويش (وأبيضُ يُستَسْقى الغمامُ بوجهه) اشاره به آن واقعه دارد كه عبدالمطلب براى قريش استسقاء و طلب باران كرد، در حالى كه پيامبر 6 ، نوجوانى همراه او بود. «[2]»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

توسل وانواع آن سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۲۹ 8:48

1) توسل وانواع آن:

1-1_توسّل در لغت

توسل در لغت: به معناى انتخاب وسيله، و وسيله به معناى چيزى است كه انسان را متقرّب به ديگرى كند.

خليل بن احمد مى‏گويد: «توسل از وسلت الى ربّي وسيلة است؛ يعنى انجام دادم عملى را تا به سبب آن به‏سوى خدا نزديك شوم ....» «[1]»

لسان العرب كه از كتب معروف لغت است، مى‏گويد: «وصَّلَ الله وسيلةً إذا عَمِل عملا تقرّب به إليه و الوسيلة ما يتقرّب به إلى الغير؛ توسّل جستن به سوى خدا و انتخاب وسيله اين است كه انسان عملى انجام دهد كه او را به خدا نزديك كند و وسيله به معناى چيزى است كه انسان به كمك آن به چيز ديگرى نزديك مى‏شود».[2]

در مصباح اللغة نيز آمده است: «الوسيلة ما يتقرّب به إلى الشى‏ء و الجمع الوسائل» وسيله چيزى است كه انسان با آن به چيز ديگر يا شخص ديگر نزديك مى‏شود و جمع «وسيله» هم «وسائل» است. در مقاييس اللغة مى‏خوانيم: «الوسيلة الرغبة و الطلب؛ وسيله به معناى رغبت و طلب است».[3]

بنابراين وسيله هم به معناى تقرّب جستن است و هم به معناى چيزى است كه باعث تقرّب به ديگرى مى‏شود و اين يك مفهوم وسيع و گسترده‏اى دارد. به آيات قرآن مجيد بازمى‏گرديم.

1-2-توسل در اصطلاح

 مقصود از توسل آن است كه بنده چيزى يا شخصى را نزد خداوند واسطه قرار دهد تا او وسيله قربش به‏خدا گردد. «[4]»

بنا براين يكى ديگر از موارد اختلاف بين وهابيان و ساير مسلمين، توسل به اولياى الهى يا به تعبيرى، وسيله قرار دادن آنان نزد خداوند متعال است. وهابيان آن را جايز نمى‏دانند، اما عموم مسلمين نه‏تنها آن را جايز مى‏شمارند، بلكه در طول تاريخ به آن عمل كرده‏اند.

توسل انواع و اقسامى دارد كه نزد عموم مسلمين برخى از آن‏ها صحيح و بعضى باطل و دسته‏اى ديگر مورد اختلاف هست؛ به همين دليل هركدام را با حكم آن‏ها بيان مى‏نماييم.[5]

1-3- انواع توسل‏

توسل و وسيله قرار دادن براى رسيدن به خداوند و حوائج خود بر چند نوع است:

1- برخى از آنها به اتفاق مسلمانان جايز است؛

2- دسته‏اى به اتفاق مسلمانان جايز نيست؛

3- گروهى ديگر مورد اختلاف بين وهابيان و مسلمانان است.

1-3-1-موارد اتفاق برجواز توسل

الف) توسل به خدا به ذات و اسماء و صفاتش‏

خداوند متعال مى‏فرمايد: )وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها ...؛ («[6]» «و براى خدا است اسم‏هاى پسنديده، پس او را به آنها بخوانيد.»

ترمذى به سند خود از بريده نقل مى‏كند: پيامبر6 شنيد كه مردى خداوند را به ذات، صفات و اسمائش قسم مى‏دهد و مى‏گويد: «اللّهم إنّي أسألك بأنّي أشهد أنّك أنت اللَّه لا اله إلّاأنت الأحد الصمد الذي لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفواً أحد» پيامبر 6 فرمود: «تو خدا را به اسم اعظم‏اش خواندى، اسمى كه اگر به آن خوانده شود اجابت مى‏كند و اگر به آن سؤال شود عطا مى‏كند.» «[7]»

شيخ عبدالعزيز بن باز مى‏گويد: «... توسل بايد به اسماى خدا، صفات و توحيد او باشد؛ همان‏گونه كه در حديث صحيح وارد شده است ...». «[8]»

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

آیاهر صحابه‏اى هادى و مقتدا است؟ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۹ 15:31

هر صحابه‏اى هادى و مقتدا نيست‏

پرسش: چون پيامبر خدا ص فرموده است: «إنّ أصحابي كالنّجوم بأيّهم اقتديتم اهتديتم» آيا تمامى اصحاب، هادى و مقتداى امت قرار داده نشده‏اند؟

پاسخ: ابتدا بر فرض صحت سند حديث روى مدلول حديث بحث مى‏كنيم تا بعد به سند بپردازيم.

صحابه به‏كسانى اطلاق مى‏گردد كه‏رسول‏اللَّه ص را زيارت‏ نموده وياموفق به ضبط حديث از آن حضرت شده باشند. اصحاب مى‏توانند مهاجر يا انصار يا موالى آن‏ها باشند.

به دليل مطالب سوره منافقون و آياتى از سوره‏هاى توبه و احزاب كه شأن نزول آن‏ها در مذمت منافقين و فاسقين مى‏باشد، نمى‏توان همه صحابه را پاك و منزه از جميع عيوب دانست. از جمله منافقينى كه خداوند در قرآن مجيد و نيز پيامبر خدا 6 آن‏ها را مذمت و اهل آتش معرفى نموده‏اند، افرادى هستند كه در زمره اصحاب آن‏ها حضرت بودند. حتى برخى علماى اهل سنت، نظير هشام بن محمد سايب كلبى كتاب مخصوص درباره صحابه نگاشته‏اند.

داستان عقبه مثال بارزى است كه حافظ ابوبكر احمد بن حسين بيهقى شافعى در كتاب «دلايل النبوه» و امام احمد حنبل در جلد پنجم مسند آن را بيان كرده‏اند. در اين واقعه همان عده‏اى از اصحاب بودند كه در صدد قتل خاتم الانبيا 6 بر آمدند. اين واقعه در مراجعت پيغمبر از غزوه تبوك اتفاق افتاد. در آن ما جرا 14 نفر از منافقين به طور محرمانه تصميم به قتل پيامبر خدا 6 گرفتند. در بطن عقبه و در دامن كوه، راه بسيار باريكى بود كه افراد، بايستى يكى يكى از آن عبور نمايند. منافقين در آن محل مى‏خواستند نقشه و نيت شوم خود را عملى نمايند؛ اما جبرئيل مأموريت يافت تا پيامبر خدا را از آن توطئه مطلع نمايد و ايشان حذيفه نخعى را مامور كرد تا در آنجا مخفى شود و در موقعى كه با هم صحبت مى‏كنند آن‏ها را شناسايى نمايد. حذيفه هم منافقين راشناسايى كرد و خود را به پيغمبر رسانيد و آن‏ها را معرفى نمود. هفت نفر از توطئه گران از بنى‏اميه بودند. حضرت به حذيفه دستور داد تا رازدارى نمايد؛ زيرا خداوند نگه‏دارنده او مى‏باشد. در ابتداى شب، كمى بعد از غروب خورشيد، خود پيغمبر جلوتر از بقيه حركت نمود. عمار ياسر مهار شتر را از جلو گرفته بود و حذيفه شتر را از عقب مى‏رانيد.

وقتى به گذرگاه باريك رسيدند، منافقين كه ظرف‏هايى را پر از ريگ كرده بودند با سر و صدا به طرف شتر پرتاب كردند تا شتر رَم كرده و آن حضرت را به دره عميق پرتاب نمايد. آنگاه منافقين فرار كردند و در وسط جمعيت پنهان شدند؛ ولى همانطور كه پيغمبر به حذيفه نخعى فرموده بود، خداوند آن حضرت را محافظت نمود.

سعد بن عباده از اصحاب كبار بود كه با ابوبكر و عمر بيعت نكرد، باتفاق جمهور مورخين از شيعه و سنى در شام ماند تا اواسط خلافت عمر كشته شد. پس اقتداكردن به او و مخالفت با عمر و ابوبكر به حكم حديث راه هدايت است.

طلحه و زبير از اصحاب بودند كه در مقابل خليفه چهارم قيام كردند و باعث كشته شدن عده زيادى از مسلمين شدند. پيامبر 6 درباره اميرالمؤمنين فرموده بودند: حربك حربى‏

؛ چگونه مى‏شود عمل آن‏ها را حمل بر صحت كرد؟! اجتهاد مقابل نص؟!

ابوهريره نيز از جمله اصحاب بود كه عمر- خليفه ثانى- او را به جرم احاديث دروغ نسبت به پيغمبر تازيانه زد. سمرة بن جندب نيز كه حديث وضع مى‏نمود، از صحابه بود.

به‏طور كلى اگر دو نفر از صحابه دو راه مخالف يكديگر را برگزينند، در اين صورت حداقل يك نفر از آن‏ها بر باطل رفته است. اكنون كه مطابق حديث مذكور، صحابه راهنما و هادى امت هستند، مسلمانان بايد از كداميك پيروى نمايند تا هدايت يابند؟

اگر پاسخ اين است كه بايد بررسى شود كدام يك راه حق را مى‏روند، در اين صورت حديث فوق از درجه اعتبار ساقط مى‏گردد و بدين معنا است كه نمى‏شود برصحابه‏اى اقتدا كرد.

اصلًا با فرض درست بودن اين حديث، ديگر نمى‏توان به شيعيان كه به راه جمعى از صحابه- نظير سلمان، ابوذر، مقداد، عمار ياسر و على عليه السلام- كه با ابوبكر بيعت نكردند، مى‏روند ايراد گرفت. آيا على عليه السلام حداقل چهارمين خليفه بر حق مسلمين و جانشين پيغمبر نبود؟ پس چرا اصحابى مانند طلحه و زبير در مقابل على عليه السلام ايستادند و باعث خون ريزى بسيارى از مسلمانان شدند؟ راه كداميك از اين دو دسته اصحاب كه در مقابل هم قرار گرفتند راه هدايت است؟ راه على عليه السلام يا راه طلحه و زبير؟

آيا معاويه و عمرو بن عاص از اصحاب نبودند كه با خليفه چهارم جنگيدند و حتى در منابر و خطبه‏ها او را سب و لعن مى‏كردند و تا هشتاد سال اين كار ادامه داشت؟ آيا راه و روش هر دو طرف، راه هدايت است؟ در صورتى‏كه پيامبر به على بن ابى‏طالب عليه السلام فرمودند: حربك حربى.

مگر عثمان- خليفه سوم- از اصحاب پيامبر خدا 6 نبود كه امام على عليه السلام خليفه چهارم- درباره‏اش فرمود: «و او همانند كلاغى بود كه همتش شكمش بود. واى به حال او! اگر پر و بالش چيده مى‏شد و سرش قطع مى‏شد، براى او بهتر بود.» «[1]»

بنابراين با ذكر اين مقدمات و مثال‏ها بايد نتيجه گرفت كه: نمى‏توان هر صحابه‏اى را ستاره راه و چراغ هدايت پنداشت.[2]



[1] - ). نهج السعادة، ج 1، ص 181؛ بحار الانوار، ج 28، ص 378« و قام الثالث كالغراب همّته بطنه، ويله لو قصّ جناحاه و قطع رأسه لكان خيراً له».

[2] - پاسخ به شبهات در شبهاى پيشاور، ص: 138-140

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

آیاانتقاد به صحابه كفر است؟ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۹ 15:30

انتقاد به صحابه كفر نيست؟

چنانچه انتقاد و سبّ صحابه مستند، مستدل و منطقى باشد نه فقط كفرآور نيست بلكه مذمت هم ندارد.

چنانچه بدون دليل و برهان باشد، اتهام است ولى باز هم موجب كفر نمى‏گردد.

اگر كسى بدون جهت، مؤمنى- هر چند صحابى- را طعن، نقد و يا حتى لعن نمايد آن فرد فاسق مى‏شود، ولى هرگز كافر نخواهد شد.

فقط وقتى كه به دليل صحابه پيامبر خدا بودن به آن‏ها دشنام داده شود، در اين صورت دشنام دادنش منتهى به عداوت و اهانت به خدا و رسول او مى‏گردد، و در نتيجه دشنام دهنده كافر مى‏شود. ابن حزم ظاهرى اندلسى در جزء سوم كتاب الفصل فى الملل والنحل در اين‏باره چنين مى‏گويد: «اگر كسى به اصحاب رسول‏اللَّه دشنام دهد و اين دشنام از روى جهل و نادانى باشد معذور است، و اگر از روى بصيرت باشد، فاسق خواهد بود.»

امام محمد غزالى نيز مى‏گويد: سب و شتم صحابه ابداً موجب كفر نمى‏شود حتى سب شيخين نيز كفرآور نمى‏باشد. به همين دليل است كه در مواردى- كه برخى از آن‏ها در زير مى‏آيد- اين دشنام دادن‏ها و سب كردن‏ها بين خود صحابه اتفاق افتاده است، ولى ما آن‏ها را كافر نمى‏خوانيم.

1. عمر به پيغمبر 6 عرض كرد: اجازه بده گردن «حاطب» منافق را بزنم- حاطب از اصحاب بدر و از مهاجرين بزرگ بود. با نسبت دادن نفاق به اين صحابى و دشنام دادن به او، هيچ كس عمر را كافر نمى‏خواند.

2. امام محمد غزالى در جلد دوم احياء العلوم، امام احمد بن حنبل در جز اول مسند و ذهبى در تلخيص مستدرك، نقل مى‏كنند كه: روزى در زمان خلافت ابوبكرمردى وارد شد و شديداً به او فحش و دشنام داد. حاضرين شديداً متاثر شدند، در اين حال ابوبرزه اسلمى گفت: اى خليفه! اجازه ده تا او را كه كافر شده به قتل رسانم. خليفه پاسخ داد: احدى به جز پيغمبر 6 نمى‏تواند چنين حكمى صادر كند.

3. معاويه و اتباع او، خليفه چهارم على عليه السلام را كه افضل صحابه بود سب و لعن مى‏كردند. پس چرا او را كافر نمى‏خوانند؟

4. عايشه همواره عثمان- خليفه سوم- را سب و لعن مى‏كرد و علناً مى‏گفت: «اين پير خرفت كه كافر شده است را بكشيد» «[2]» پس چرا كسى عايشه را كافر نمى‏خواند؟! حال اگر اين حرف را يك شيعه بزند آن وقت او را كافر مى‏خوانند.

5. ابن ابى‏الحديد در جلد چهارم شرح نهج البلاغه مى‏گويد: ابوبكر در جريان غصب فدك در مسجد و بالاى منبر در مقام انتقاد از اميرالمؤمنين عليه السلام بر آمد و به بهترين صحابه رسول‏اللَّه 6 دشنام داد و گفت: «او به سان دم روباهى مى‏باشد و ...» «[3]» ولى هيچ كس او را ابداً تقبيح نمى‏كند.

6. امام احمد بن حنبل در جلد سوم مسند مى‏نويسد: شخصى به خليفه ثانى نوشت:

فردى به شخص شما دشنام مى‏دهد كه شما را سب مى‏كند، آيا اجازه مى‏دهيد او را بكشم. عمر در پاسخ نوشت: خون هيچ مسلمانى براى سب و شتم نمودن به مسلمان ديگر- مگر رسول‏اللَّه 6- مباح نمى‏شود.

7. احمد بن حنبل در جلد دوم مسند و نيز در جلد دوم سيرة الحلبية حلبى و نيز در صحيح مسلم و صحيح بخارى آمده است كه: اصحابى مانند ابوبكر و غيره در حضور خود پيغمبر به همديگر دشنام مى‏دادند و حتى همديگر را مى‏زدند، و پيامبر خدا آن‏ها را كافر نمى‏خواند و آن‏ها را آشتى مى‏داد. «[4]»

از اين مهمتر بنابر اقوال برخى علماى اهل سنت، نظير: ابوالحسن اشعرى اگر كسى قلباً مؤمن ولى به كفر تظاهر نمايد يا خدا و رسول را بدون عذر، شديداً دشنام دهد كافر نمى‏شود و نمى‏توان حكم كافر را بر او جارى ساخت. ابن حزم اندلسى در جزء چهارم كتاب الفصل، اين عقايد را به‏طور مفصل شرح داده است.

بنابراين لعن و دشنام به هيچ يك از صحابه موجب كفر نمى‏شود و اگر كسى بدون دليل و برهان، مؤمنى را سب نمايد فاسق است و هر عمل فسقى قابل عفو و آمرزش مى‏باشد. به همين دليل اگر عده‏اى از شيعيان برخى از صحابه را سب نمايند نمى‏توان آن‏ها را كافر خواند، هر چند بر اين باوريم كه سب آن‏ها بدون دليل و برهان نمى‏باشد.

همچنان كه ملا سعد تفتازانى در شرح عقايد نسفى گويد: سب صحابى موجب كفر نيست، از آنجا كه بعضى به صحابه حسن ظن داشتند و بدى‏هاى آن‏ها را ناديده مى‏گرفتند و رد اين گفتار جنگ‏هايى است كه بين صحابه اتفاق افتاده و حسادت و جاه‏طلبى آن‏ها را از راه راست منحرف كرده حتى بزرگان صحابه از كارهاى زشت مصون نبوده‏اند.


[1] -به نقل از: پاسخ به شبهات در شبهاى پيشاور، ص: 135

[2] - . الجمل، ص 24 و 128؛ النص والاجتهاد، صص 393 و 426؛ احاديث ام المؤمنين عايشه، ج 1، صص 13 و 162؛ شبهاى پيشاور، ص 584« اقتلو نعثلًا فقد كفر».

[3] - سقيفة و فدك، ص 104؛ فدك فى التاريخ، ص 67؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى‏الحديد، ج 16، ص 215؛ شبهاى پيشاور، ص 585« إنّما هو ثعالة شهيده ذنبه مرب لكلّ فتنة هو الذي يقول كروها جذعة بعد ما هرمت يستعينون بالضعفة و يستنصرون بالنساء

[4] - اين قبيل اخبار فقط در كتب اهل سنت پيدا مى‏شود و در كتب شيعيان نمى‏توان چنين اخبارى را يافت.به نقل از: پاسخ به شبهات در شبهاى پيشاور، ص: 136

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پاسخ :

عصمت، يكى از مهم ترين ويژگى هاى پيامبران الهى است؛ بنابراين، لازم است پيش از بيان دلايل عصمت، معنا و حقيقت آن روشن گردد.

جواب: واژه ى عصمت

واژه ى عصمت ـ از ماده ى «عَصَمَ» ـ در لغت به معناى «منع» و «حفظ» و نگهداشتن و مانع شدن و پيش گيرى از ناملايمات است[1] و در اصطلاح، به نيرويى در وجود انسان گفته مى شود كه دارنده آن را با قدرت داشتن بر انجام آن از گناه، خطا و اشتباه باز مى دارد.[2]

با توضيح ياد شده، روشن مى شود كه عصمت بر دو نوع است:

1. عصمت از گناه؛ يعنى معصوم كسى است كه با اختيار و قصد، مرتكب گناه نمى شود؛

2. عصمت از خطا و اشتباه؛ يعنى معصوم، افزون بر ترك گناه، از خطا و اشتباه هم مصون باشد. مصونيّت پيامبران از گناه و خطا، به طور اجمال، از سوى همه ى مسلمانان، بلكه همه صاحبان اديان و ملل پذيرفته شده است، ولى در ويژگى هاى آن، آرا و نظريه هاى گوناگونى وجود دارد كه در نوشتار حاضر، مجال بيان آن ها نيست.

شيعه معتقد است كه پيامبر بايد از همه ى گناهان، چه صغيره و چه كبيره، چه عمدى و چه سهوى، چه پيش از نبوت و چه پس از آن، معصوم باشد.[3]

دلايل عصمت

دليل اول: هدف اصلى از بعثت پيامبران، راهنمايى بشر به سوى حقايق و وظايفى است كه خداى متعال براى انسان ها تعيين فرموده است و ايشان در حقيقت، نمايندگان الهى در ميان انسان ها هستند كه بايد ديگران را به راه راست، هدايت كنند؛ حال اگر چنين نمايندگان و سفيرانى به دستورات الهى پايبند نباشند و خودشان بر خلاف محتواى رسالتشان عمل كنند، مردم رفتارشان را با گفتارشان متناقض ديده، ديگر به گفته هايشان اعتماد لازم را پيدا نمى كنند و در نتيجه هدف از بعثت ايشان به طور كامل تحقق نخواهد يافت؛ بنابراين، حكمت و لطف الهى اقتضا دارد كه پيامبران، افرادى پاك و معصوم از گناه باشند.

اين دليل، عصمت پيامبر را نسبت به هر گناهى، چه كبيره و چه صغيره، چه عمدى و چه سهوى، چه پيش از بعثت و چه پس از آن اثبات مى كند؛ زيرا كوچك ترين گناه سهوى، هر چند پيش از بعثت رخ داده باشد، به اندازه ى خود، پيامبر را لكه دار كرده و به همان مقدار از اعتماد مردم مى كاهد و حال اين كه بايد اعتماد به پيامبر صد درصد باشد تا راه هر گونه شك و ترديد و شبهه اى بسته شود.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش :آيا عصمت پيامبران و معصومان به صورت تدريجي حاصل مي شود يا دفعي؟ اگر تدريجي است ممكن است قبل از حصول آن گناه يا اشتباه كرده باشند و اگر يك دفعه خدا به آنها عصمت را داده است فضيلتي نخواهد بود؟

پاسخ :

 

پاسخ را طي مراحل ذيل به صورت خلاصه بيان مي كنيم و شرح آن را به منابع معتبر ارجاع مي دهيم.

1ـ اولين مرحله و مرتبه عصمت و مصونيت از گناه و خطا تدريجي نيست؛ بلكه يك نوع موهبت و تفضل الهي است و قابل اكتساب نيست، اين مرتبه از بدو ولادت تا پايان عمر همراه معصومين است، قرآن مجيد درباره حضرت عيسي(ع)[1] و يحيي(ع).[2] تصريح دارد که مقام نبوت در دوران کودکي به آن دو عطا شده است و از لازمه ي نبوت عصمت است؛ بنابر اين آنان در همان دوران کودکي داراي ملکه ي عصمت بوده اند، از آن جايي که کودک مکلف نيست، آنان اين ويژگي را با انجام عبادات و ... به دست نياورده اند؛ بلکه خداوند به آن ها اعطا کرده است. همينطور به مقام امامت رسيدن بعضي از امامان ما در زمان طفوليت و قبل از تكليف و امكان اكتساب از بهترين شواهد بر اين مطلب است، و علامه مجلسي مي فرمايد: عقيده معروف اماميه اين است كه عصمت از آغاز تا پايان زندگي، همراه معصوم است.[3]

در اين كه امام و نبي هنگام امام شدن يا پيامبر شدن به عصمت نايل شده اند اختلافي نيست و چون آيات مذكور و سيره بعضي امامان مي رساند كه در زمان طفوليّت و حتي بدو ولادت به موهبت نبوت يا امامت ملبس شده اند، معلوم مي شود كه عصمت اكتسابي محض نيست.

شيخ مفيد مي فرمايد: «و العصمة تفضل من الله تعالي»[4] علامه حلي مي فرمايند: عصمت لطف الهي است كه خداوند آن را افاضه مي كند و اسباب اين لطف را چهار چيز معرفي مي كند.[5]


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

سجده‏ى شيعيان بر مُهر و تربت‏ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۳۰ 18:5

پرسش: چرا شيعيان بر مهر و تربت سجده مى‏كنند؟

پاسخ: بخارى در صحيح از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند: جُعِلَت لي الأرضُ مسجداً وطهوراً؛ زمين سجدگاه و مايه پاكيزگى براى من گرديده است. «[1]»

سجده كردن يعنى صورت روى زمين گذاردن، آن هم زمين پاك. لذا شيعيان به تاسى از پيغمبر خود كه سجده بر زمين را واجب مى‏دانند، بر زمين سجده مى‏كنند.

به دليل آن‏كه اغلب خانه‏ها، منازل و مساجد، مفروش مى‏باشد و دسترسى به زمين آسان نيست و از طرفى جمع كردن فرش‏ها در وقت نماز ممكن و مقدور نمى‏باشد، لذا شيعيان قطعاتى از زمين و خاك پاك را كه مهر يا تربت ناميده مى‏شود با خود همراه دارند تا براى سجده كردن به زحمت نيفتند. بنابراين شيعيان همواره مهرى را به نيت قطعه‏اى از زمين همراه دارند تا بتوانند مطابق دستور قرآن مجيد سجده نمايند. اين قطعه از زمين، آن طور كه مغرضان بر ضد شيعيان تبليغ مى‏كنند به نيت بت نمى‏باشد.

اخبارى از اهل‏بيت طهارت رسيده است كه سجده بر تربت پاك حسين كه به خاك كربلا معروف است، موجب فضيلت بيشتر و ثواب زيادتر مى‏شود. بديهى است كه سجده بر تربت كربلا مستحب است و واجب نيست. در مورد اهميت خاك كربلا، جلال‏الدين سيوطى در خصائص الكبرى از ام سلمه و نيز عايشه نقل مى‏كند: «ديدم حسين عليه السلام در آغوش جدش رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله نشسته است و خاك سرخ رنگى در دست آن حضرت مى‏باشد. آن حضرت آن خاك را مى‏بوسد و مى‏گريد. ام سلمه پرسيد يا رسول‏اللَّه! اين خاك چيست؟ ايشان فرمود: جبرئيل مرا خبر داده است كه حسينم را در سرزمين عراق مى‏كشند. اين خاك را از آنجا برايم آورده است، و من بر مصايب حسينم گريه مى‏كنم. سپس تربت را به‏ام سلمه داد و فرمود: چون ديدى اين خاك به خون تبديل‏شد، پس بدان كه حسينم را كشته‏اند. ام سلمه آن خاك را در شيشه‏اى نگاه داشت تا در ظهر روز عاشوراى سال 61 هجرى، آن خاك به خون تبديل شد و ام سلمه دريافت كه حسين را به شهادت رسانده‏اند.»

بر اين اساس، اعتقاد شيعيان كه گرفته از نص قرآن و سنت پيامبر و توضيحات ائمه معصومين (عترت پيامبر و ثقل اصغر) است، سجده بر وجه الارض است، يعنى خود زمين و هرچه مصداق زمين باشد، مانند سنگ بشرط آن‏كه نظير طلا و نقره (و ساير فلزات و سنگهاى قيمتى) معدنى نباشد و چيزهايى كه از زمين مى‏رويد، (بشرط آن‏كه خوراكى و پوشاكى نظير پنبه نباشد). لذا بهتر است سجده بر خاك كند و فرش و آسفالت (قير) و نظاير آن‏ها چون از مواد معدنى است نمى‏توان بر آن سجده كرد.

سجده بر خاك كربلا (با حكمت‏هايى كه ائمه فرموده‏اند) فضيلت بيشترى دارد، چون شهادت امام حسين نمونه كامل بندگى است و در كربلا سر به خاك بندگى نهاد و در اين راه خون او بر زمين ريخته شد. لذا سجده بر خاك كربلا نه تنها شرك نيست، بلكه توحيد كامل است و سجده براى امام حسين نيست، سجده بر بهترين خاك است براى خدا. اگر سجده بر تربت امام حسين شرك باشد، سجده ملائكه بر خاك آدم هم شرك است. در حالى‏كه خداوند هرگز دستور به شرك نمى‏دهد، بلكه به توحيد كامل دستور مى‏دهد. شيطان كه ظرفيت توحيد كامل را نداشت، سجده نكرد. لذا سجده ما، سجده بر خاك كاملترين خليفه خدا در زمان خود و به امر خدا و براى خدا است.

شواهدى از فعل پيامبر و صحابه‏

مسلم در صحيح خود به سند صحيح از انس روايت كرده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله قطعه حصيرى داشت بنام خمره و بر آن نماز مى‏خواند. «[2]»

در سنن الكبرى از جابر بن عبداللَّه انصارى نقل مى‏كند: نماز ظهر را با پيامبرمى‏خواندم پس مشتى از سنگ ريزه و شن از زمين بر مى‏داشتم، تا خنك شود و بر آن سجده مى‏كردم. «[3]»

در سنن بيهقى از صالح سبابى نقل مى‏كند: پيامبر شخصى را در حال سجده كنار خود مشاهده فرمود كه بر پيشانى خود دستارى بسته بود. پيامبر صلى الله عليه و آله عمامه را از پيشانى وى كنار زد. «[4]»

در همان كتاب از عياض بن عبداللَّه قرشى نقل مى‏كند: پيامبر خدا مردى را در حال سجده ديد كه بر گوشه عمامه خود سجده مى‏كند پس با دست اشاره كرد دستار خود را بردار و به پيشانى او اشاره فرمود.

نافع مى‏گويد: عبداللَّه بن عمر بن الخطاب به هنگام سجده دستار خود را برمى‏داشت تا پيشانى خود را بر زمين بگذارد. «[5]»



[1] -كتاب الصلاة، ص 91

[2] -. صحيح مسلم 1، ص 101؛ مجمع الزوائد 2، ص 57

[3] -. سنن الكبرى 2، ص 439

[4] -سنن بيهقى، ج 2، ص 105

[5] -سنن بيهقى، ج 2، ص 105

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

معصومين و علم غيب سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۳۰ 18:3

پرسش: علم غيب مخصوص پروردگار است. آيا كسان ديگرى چون معصومين هم غيب مى‏دانسته‏اند؟ موارد يا مصاديقى از آن را بيان نماييد.

پاسخ: در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه صراحتاً علم غيب را مخصوص خداوند مى‏داند. مثلًا در آيه شريفه‏اى از سوره انعام كه در نماز غفيله نيز خوانده مى‏شود، مى‏فرمايد: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ؛ «كليد مخازن غيب نزد خداست و كسى جز او بر آن آگاهى ندارد ...» «[1]» علم غيبى كه شيعيان براى انبياء و اوصياء قائلند شريك بودن در صفت خدايى نيست، بلكه قسمتى از وحى و الهام است كه از جانب خداوند بر آن‏ها نازل شده است، و حقايق را بر آن‏ها كشف مى‏نمايد.

علم را به دو نوع ذاتى و عَرَضى تقسيم مى‏كنند. علم ذاتى يا علم مطلق، منحصر بفرد و مخصوص ذات اقدس پروردگار است. در حيطه عقل بشر قابل تصور نيست و بشر از آن عاجز است. لذا آنچه كه بشر مى‏گويد اثبات اجمالى آن است. علم عرضى نيز خود به دو قسم ديگر تقسيم مى‏شود: علم اكتسابى و علم لدنى. علم اكتسابى به واسطه مدرسه رفتن و آموزش ديدن به دست مى‏آيد، و به همان مقدارى كه زحمت مى‏كشيم حاصل مى‏گردد. علم لدنّى علمى است كه بدون تحصيل، از مبدأ فياض افاضه مى‏شود. خداوند در قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً؛ «از نزد خود به او علم لدنّى آموختيم.» «[2]» بنابراين هيچ مسلمانى نمى‏تواند ادعا كند كه علم به غيب، جزو ذات پيغمبر و امامان است. يعنى آن‏ها نيز همانند خداوند، ذاتاً عالم به علم غيب هستند.

بر حسب اعتقاد شيعيان، در مواقعى كه مشيت و اراده الهى تعلق گيرد و مصلحت بداند، به هر يك از مخلوقات خويش علم و قدرت عطا مى‏كند. اين افاضه علم، گاهى به واسطه معلم و افراد بشر و گاهى بدون واسطه آن‏ها صورت مى‏گيرد. نوع دوم افاضه علم، به علم لدنّى و علم غيب تعبير مى‏شود و بدون مكتب رفتن و معلم ديدن حاصل مى‏شود.

خداوند در سوره جن صريحاً مى‏فرمايد: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ ...؛ «خداوند كه عالم و داناى غيب است، احدى را بر غيب خويش آگاه نمى‏سازند، مگر كسانى كه از رسولان برگزيده خويش را ....» «[3]» اين آيه صراحت كامل دارد كه برگزيدگان و رسولان، مستثناى علم غيب هستند كه خداوند به آن‏ها افاضه مى‏كند. در سوره آل عمران نيز مى‏فرمايد: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ؛ «خداى متعال همه شما را از اسرار غيب آگاه نسازد، لكن وقتى كه مشيت الهى بر پيغمبرى تعلق گيرد او را برگزيند. پس شما به خدا و پيغمبرش بگرويد كه چون ايمان آوريد و پرهيزگار شويد، اجر عظيمى خواهيد يافت.» «[4]» اين آيه نيز صراحت دارد كه افراد برگزيده‏اى از جانب حق، به عنوان رسول انتخاب مى‏شوند و به اذن و امر پروردگار، عالم به علم غيب مى‏شوند. استثنايى كه در اين دو آيه وجود دارد بدين معنا است كه علم غيب جزو ذات پروردگار است ولى كسانى نيز مستثنى شده‏اند.

در آيات ديگرى از قرآن مجيد، اين موارد استثنا به صراحت مشخص شده است.

در سوره آل عمران، حضرت عيسى به قوم خود بنى‏اسرائيل مى‏فرمايد: وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ؛ «به شما بگويم كه در خانه هايتان چه مى‏خوريد و چه ذخيره داريد.» «[5]» در سوره كهف مى‏فرمايد: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ؛ «اى رسول! به آن‏ها بگو: من نيز چون شما بشرى هستم كه به من وحى‏مى‏رسد، و جز اين نيست كه خداى شما خداى يكتا و واحدى است.» «[6]» آيا رسيدن وحى به پيامبران، چيزى جز افاضه علم حق تعالى به دريافت كنندگان وحى است؟ آيه ديگرى از سوره كهف صراحت دارد كه به پيغمبر، علم لدنى آموختيم: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً «[7]» و آموزش اين علم، چيزى جز علم غيب نيست (در اينجا نيز پيغمبر مستثنى شده است). لذا چون اين استثنائات محدود و مخصوص برگزيدگان حق تعالى است، هر كس ديگرى چنين ادعايى كند، كذاب و بازيگر است. بنابراين با توجه به آيات مذكور، دريافت وحى و افاضه علم غيب به پيامبران و رسولان برگزيده خداوند اثبات مى‏شود.

از آنجا كه معصومين، برگزيدگان خداوند و خلفاى منصوب و منصوص رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله مى‏باشند كه خداوند به وسيله خود پيامبر، آن‏ها را برگزيده است، پس اين افاضه را نيز مى‏توان به آن‏ها تعميم داد. به عبارت ديگر، شيعه اعتقاد دارد همان پرده و حجابى كه در مقابل ديدگان عالميان است، كه نمى‏گذارد در اين عالم به جز آنچه ظاهر و نمايان است را ببيند، در مقابل ديدگان انبيا و اوصياى آن‏ها نيز مى‏باشد. به اقتضاى زمان و مكان، همان خداى عالم الغيب كه قادر به افاضه فيض مى‏باشد، به هر مقدار و هر وقت كه صلاح بداند و مقتضى باشد، پرده‏ها را از مقابل ديدگان آن‏ها برداشته تا پشت پرده را ببينند و از اسرار غيب خبر دهند. هر گاه هم كه صلاح نباشد، پرده مى‏افتد و بى‏خبر مى‏مانند. به همين جهت است كه ائمه در برخى موارد، اظهار بى‏اطلاعى كرده‏اند. عبارت «اگر از خود علم غيب مى‏دانستم خوبى‏ها و خيرات خود را زياد مى‏كردم»، «[8]» بدين مفهوم است كه مستقلًا از پيش خود خبرى از غيب ندارم؛ مگر آن‏كه پرده‏ها بالا رود، افاضه فيض گردد و حقايق مستور و پنهان بر او مكشوف گردد.

به عبارت ديگر، شيعه معتقد است كه خلفاى رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله بايد مانند خود آن حضرت، عالم به ظاهر و باطن امور باشند. بلكه در جميع صفات- به غير از مقام نبوت ورسالت و شرايط خاصه آن مثل نزول وحى و كتاب و احكام- بايد مانند ايشان باشند.

لازمه اين اعتقاد، وجود خليفه‏اى است كه خود رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله از طرف خداوند منصوب نمايد، نه خليفه‏اى كه برگزيده جماعتى از مردم باشد- هر چند پيغمبر آن خليفه انتخابى را نفى و حتى كسانى چون معاويه را لعن كرده باشد.

خلفاى مورد نظر شيعه، دوازده نفرند كه اولين آن‏ها امام المتقين على عليه السلام و سپس يازده فرزند بزرگوارش مى‏باشند. ضرورى است مجدداً ياد آورى شود: اظهار عجز و ناتوانى خلفاى انتخابى جمعى از مردم، در برابر سؤالات علمى و مطلق علم- چه رسد به علم غيب و آگاهى از اسرار و باطن امور- نشانه‏اى از بر حق نبودن آن‏ها است.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: چرا شيعه دست بسته نماز نمى‏خواند؟

پاسخ:

1- چون شيعه آن را حرام و هيچيك از مذاهب اهل سنّت آن را واجب ندانسته‏اند.

بعضى آن را مستحب و گروهى در نمازهاى واجب آنرا مكروه شمرده‏اند و زمان پيامبر و خليفه اوّل همه صحابه دست باز نماز مى‏خوانده‏اند تا در زمان خليفه دوم اين بدعت گذاشته شد.

ابن رشد قرطبى اندلسى از علماى اهل سنّت مى‏گويد: «[1]»

درباره دست روى دست گذاشتن در نماز ميان علماء (اهل سنت) اختلاف است، مالك ابن انس در نمازهاى واجب مكروه و در نماز نافله آن را جائز شمرده و جمهور آن را مستحب دانسته‏اند. علت اين اختلاف نظر روايات صحيحى است كه به دست ما رسيده كه نماز پيامبر را توصيف مى‏كند و در آن نقل نشده كه پيامبر دست راست روى دست چپ مى‏گذاشته‏اند. از طرفى به مردم امر شده كه دست روى دست گذاشته نماز بخوانند (دستور دهنده معلوم نيست.)

عمده دليل جمهور اهل سنت دو روايت است:

1- بخارى از سهل بن سعد نقل مى‏كند كه مردم مأمور شدند كه (مردان) دست روى دست نماز بخوانند. ابو حازم مى‏گويد اين را (صحيح) نمى‏دانم مگر اين‏كه امر كننده پيامبر باشد (كه معلوم نيست). «[2]»

2- روايت دوّم هم مرسل است؛ زيرا اهل سنّت روايت علقمه بن وائل از پدرش را مرسل مى‏دانند و معتبر نمى‏شمارند. «[3]»

طبق بعضى روايات منقول است كه روزى چند نفر از اسراى مجوس بر عمر وارد شدند و جهت اداى احترام دست به سينه بودند. علّت آن را پرسيد. گفتند ما براى احترام به بزرگان چنين مى‏كنيم. عمر پسنديد و دستور داد در نماز براى خضوع بيشتر چنين كنند. «[4]» ولذا ائمه اهل بيت آن را جائز ندانسته‏اند.



[1] - . بداية المجتهد، جلد اوّل كتاب الصلاة فصل دوم، مسأله پنجم، ص 136- 193

[2] - صحيح بخارى، ج 1، ص 135

[3] - ). تهذيب التهذيب، ج 7، ص 247

[4] - جواهر الكلام، ج 11، ص 19؛ پاسخ به شبهات، طبسى.

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

سكوت على (ع) و بيعت با ابوبكر؟! سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۳۰ 17:57

پرسش: اگر على عليه السلام خليفه بر حق و بلافصل رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله بود پس چرا با آن همه شجاعت و شهامتى كه خاص خود او بود، قيام به حق ننموده و سكوت اختيار كرد و بعد از مدتى نيز بيعت نمود؟

پاسخ: اين يك اصل و قاعده كلى است كه آنچه را انبيا و اوصياى الهى، مطابق دستورات پروردگار، وظيفه خود تشخيص دهند، عمل مى‏نمايند. على عليه السلام نيز كه خاتم‏الاوصيا و خيرالوصيين است از اين قاعده مستثنى نيست. بنابراين نمى‏توان به ايشان ايراد گرفت كه چرا قيام به شمشير ننموده است، بلكه بايد علت اين سكوت را جويا شد. با مراجعه به تاريخ انبيا، مى‏توان موارد مشابهى را يافت كه همانند على عليه السلام چاره‏اى جز سكوت نداشته‏اند.

قرآن مجيد، شرح حال نوح پيامبر را چنين مى‏گويد: فَدَعا رَبَّهُ أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ؛ «به درگاه حق تعالى دعا كرد كه بارالها! من مغلوب شدم، پس تو به لطف خود مرا يارى نما». «[1]» در سوره مريم نيز خداوند از زبان ابراهيم مى‏گويد: وقتى از عمويش «آزر» استمداد طلبيد و از او پاسخ منفى شنيد، گفت: وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ أَدْعُوا رَبِّي؛ «از شما و بت‏هايتان دورى نموده، كنج عزلت اختيار كرده و پروردگارم را مى‏خوانم.» «[2]» امام فخر رازى در جلد پنجم تفسير خود مى‏گويد: «منظور ابراهيم از كلمه اعتزلكم، جدا شدن و دورى جستن از مكان و روش آن‏ها است.»

در تاريخ آمده است كه بعد از آن، حضرت ابراهيم از بابل به سوى كوه‏هاى فارس مهاجرت كرد و هفت سال در اطراف آن كوه‏ها زندگى كرد و كنج عزلت برگزيد. سپس دوباره به بابل برگشت و با شكستن بت‏ها دعوت خويش را آشكار نمود. در سوره‏قصص نيز داستان فرار همراه با ترس و خوف حضرت موسى را چنين بيان مى‏كند:

فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ از شهر و ديار خود با ترس و خوف خارج شد و گفت پروردگارا! از اين قوم ستمكار نجاتم ده.» «[3]» همچنين در سوره اعراف، جريان قوم بنى‏اسرائيل را كه در غياب حضرت موسى- با فريب سامرى- گوساله‏پرست شدند و سكوت حضرت هارون را بيان مى‏كند. بالاخره خداوند در جاى ديگرى از قرآن مجيد مى‏فرمايد:؛ وَ أَخَذَ بِرَأْسِ أَخِيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ قالَ ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي از شدت خشم، سر برادرش هارون را گرفت و گفت: اى جان برادر و اى فرزند مادرم! آن‏ها مرا خوار و زبون داشتند و نزديك بود مرا به قتل برسانند.» «[4]» هارون كه خليفه حضرت موسى بود در مقابل فريبكارى سامرى- كه مردم را منحرف و گوساله‏پرست كرده بود- قيام نكرد و دست به شمشير نبرد. قبلًا گفتيم كه رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله، على عليه السلام را نيز به منزله هارون براى خود مى‏دانست. بنابراين وقتى در مقابل كار انجام شده‏اى قرار گرفت، همانند هارون صبر و تحمل پيشه كرد. زمانى كه به زور، او را به مسجد آوردند تا از او بيعت گيرند، خود را به قبر پيامبر رساند و همان كلمات هارون را به پيامبر فرمود: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي؛ اين امت مرا تنها گذارد و ضعيف نمود و نزديك بود مرا بكشند.» «[5]»

به طورى كه ابن مغازلى- فقيه شافعى- و خطيب خوارزمى در مناقب نقل كرده‏اند، اين واقعه هم براى پيامبر و هم براى على عليه السلام، قابل پيش بينى بود و حضرت رسول صلى الله عليه و آله آن را اين چنين به امام على عليه السلام تذكر داده بود:

 «اين امت از تو كينه‏ها در دل دارد و به زودى بعد از من آنچه را كه در دل دارند ظاهر مى‏سازند. من تو را به صبر و بردبارى سفارش مى‏كنم تا خداوند تو را جزا و عوض خير عنايت كند.» اميرالمؤمنين عليه السلام نيز الزام خود به سكوت را، در پاسخ به حضرت فاطمه عليها السلام در قضيه غصب فدك يادآورى مى‏كند. در آن زمان حضرت فاطمه عليها السلام پس ازآن‏كه حقش را غصب كردند و نوميدانه به خانه برگشت، به امام على عليه السلام گفت: «چون جنين در شكم مادر، پرده نشين و چون متهم و مظنون، در كنج خانه پنهان گشته‏اى! پس از آن‏كه شاه پرهاى بازها و عقاب‏ها را در هم شكستى، اينك از پرهاى مرغان ضعيف، عاجز شده‏اى و قدرت توانايى بر آن‏ها را ندارى!! اينك پسر ابى‏قحافه- ابوبكر- عطاى بخشيده پدرم و قوت و معيشت فرزندانم را به زور مى‏ستاند. با من دشمنى و در سخن گفتن مجادله مى‏كند و ....»

پس از پايان خطابه حضرت فاطمه عليها السلام، امام با صبر و حوصله با پاسخ كوتاهى، دليل سكوت خو را چنين بيان مى‏كند: «من در امر دين و احقاق حق تا جايى كه ممكن بود، كوتاهى نكرده‏ام. آيا مايلى كه اين دين، باقى و پايدار بماند و نام پدرت دائم در مناره مساجد برده شود؟» فاطمه پاسخ داد: به راستى اين منتهاى آمال و آرزوى من است.

سپس على عليه السلام گفت: «بنابراين بايد صبر و تحمل كنى كه پدرت خاتم الانبيا صلى الله عليه و آله چنين سفارش نموده و گرنه من، قدرت آن را دارم كه حقت را بگيرم. ولى بدان! كه آن وقت ديگر دين محمد صلى الله عليه و آله از ميان ما رخت بر مى‏بندد. پس براى خدا و حفظ دينش صبر كن كه ثواب آخرت براى تو، از برگرداندن حق غصب شده‏ات بهتر مى‏باشد.»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: با وجود اين كه على عليه السلام اولين كسى است كه اسلام آورد. ولى چون ايشان كودك نابالغى بود، ايمان آوردنش تقليدى بوده است. اما بقيه خلفا كه پيرِ ورزيده و جهان ديده و صاحب عقل كامل بوده‏اند به‏طور تحقيقى ايمان آورده‏اند. آيا ايمان تحقيقى آن‏ها افضل از ايمان تقليدى على عليه السلام نيست؟

پاسخ: در تاريخ آمده است كه على عليه السلام به دعوت پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله لبيك گفته و اسلام آورده است. اين نقل قول، مورد قبول همه فرقه‏هاى اسلامى چه شيعه و چه سنى است.

حال بايد بررسى نمود كه آيا پيغمبر صلى الله عليه و آله مى‏دانسته است كه بر نوجوان نابالغ تكليفى نيست؟! چنانچه نمى‏دانسته است، پس نسبت جهل به حضرت پيامبر داده‏ايم. و اگر با وجود اين‏كه مى‏دانسته، تكليفى بر نابالغ نيست و او را به اسلام دعوت كرده است، پس كار بيهوده و عبثى انجام داده است. در اين صورت، نسبت لغو و عبث به ايشان داده‏ايم.

بنابراين در هر دو حالت مرتكب كفر شده‏ايم، زيرا در قرآن مجيد آمده است: وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏ إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحى‏؛ پيامبر خدا به هواى نفس سخن نمى‏گويد: آنچه مى‏گويد: وحى است كه به او رسيده است «[1]»».

پس قطعاً پيغمبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را لايق، قابل و آماده دعوت مى‏دانسته و زمينه ايمان را در او ديده است كه او را به اسلام دعوت نموده است. اگر اين زمينه در ديگران بيشتر و بهتر بود، چه بسا آن‏ها را زودتر به اسلام دعوت مى‏كرد.

از طرف ديگر، نه تنها خردسالى و كم سن و سال بودن، با كمال عقل و اراده منافاتى ندارد، بلكه بلوغ سنى فقط براى احكام شرعيه لازم است و براى امور عقلانى شرط سنى وجود ندارد. بديهى است كه ايمان آوردن نيز از امور عقلانى است. بنابراين ايمان آوردن على عليه السلام در خردسالى از فضايل آن حضرت به شما مى‏رود. همان گونه كه قرآن‏مجيد از زبان عيسى بن مريم- طفل تازه به دنيا آمده- مى‏فرمايد: قالَ إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا؛ به درستى كه من بنده خاص خدا مى‏باشم و خداوند كتاب آسمانى و شرف نبوت را به من عطا فرموده است «[2]»». در آيه ديگرى از همان سوره درباره حضرت يحيى مى‏فرمايد: يا يَحْيى‏ خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا؛ در كودكى به حضرت يحيى مقام نبوت را بخشيديم «[3]»». پس آيا مى‏توان اعطاى اين فضيلت و مقام به يحيى و عيسى را قبل از رسيدن به سن بلوغ، تقليدى و تلقينى وفاقد اعتبار دانست؟ يقيناً اين گونه نيست، زيرا مطابق آيات قرآن براى آن‏ها فضيلت محسوب مى‏شود. بنابراين مى‏توان نتيجه گرفت كه ايمان آوردن در خردسالى براى امام على عليه السلام نيز فضيلت مى‏باشد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

امامت از اصول دين است يا فروع دين؟ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۳۰ 17:53

پرسش: چرا امامت را جزو اصول دين مى‏دانيد در حالى كه امامت فقط جزو فروع دين مى‏باشد؟

پاسخ: بزرگانى از علماى اهل سنت، نظير ملاسعد تفتازانى در «شرح عقايد نسفى» و حميدى در «جمع بين الصحيحين» از پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله نقل كرده‏اند: «هر كسى كه بميرد و امام زمان خود را نشناخته باشد به درستى كه مانند مردمان زمان جاهليت مرده است «[1]».

اگر امامت جزو فروع دين بود، آيا پيغمبر مى‏فرمود: كسى كه از امام زمان خود شناخت نداشته باشد و از دنيا برود به طريق اهل جاهليت مرده است؟ بديهى است كه عدم معرفت و شناخت موردى از فروع دين، موجب تزلزل دين و مردن به سبك جاهليت نخواهد شد. پس مطابق اين برداشت، امامت بايد جزو اصول دين باشد كه عدم شناخت آن باعث مردن به شيوه جاهليت مى‏گردد.

به همين دليل است كه علمايى چون قاضى بيضاوى- مفسر معروف اهل سنت- در كتاب «منهاج الاصول» با صراحت مى‏گويد: «امامت، از بزرگترين موارد اصول دين است كه مخالفت با آن موجب كفر و بدعت مى‏گردد «[2]». ملا على قوشچى نيز در «شرح تجريد مبحث امامت» مى‏گويد «امامت، رياست بر عموم مردم در امور دين و دنيا به طريق خلافت پيغمبر است «[3]»». قاضى روزبهان نيز مى‏گويد: «در نزد اشاعره، امامت همان خلافت رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله در بر پايى دين و حفظ حوزه ملت اسلام است. به طورى‏كه متابعت او بر جميع امت واجب است «[4]».

آيا امام و امامتى با اين ويژگى‏ها كه رياست عامه مسلمين را به عهده داشته باشد و اطاعتش بر همه واجب و در هر زمانى فقط يك نفر اين مسئوليت را بر عهده داشته باشد، و جميع صفات حميده و اخلاق پسنديده، علم، زهد، تقوى و شجاعت را دارا باشد و علاوه بر اين، هم معصوم و هم به وسيله رسول‏اللَّه منصوب پرورگار باشد به طورى كه عدم شناختش مردن به سبك جاهليت مى‏باشد، نبايد جزو اصول دين باشد؟!! آيا تمام انحرافاتى كه در امت واقع شد، حول مسأله امامت نبود؟![5]



[1] - مسند احمد، ج 4، ص 96؛ مجمع الزوايد، ج 5، ص 218؛ شبهاى پيشاور، ص 279« مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ‏إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً».

[2] - . الصوارم المهرقة، ص 263؛ شبهاى پيشاور، ص 279« إن الإمامة من أعظم مسائل اصول الدين التي‏مخالفتها توجب الكفر والبدعة»

 شيعه اصول دين را سه تا مى‏داند توحيد و نبوت و معاد. به همين دليل اهل سنت را كه به مسأله امامت و بعضى از آنان به عدل اعتقادى ندارند مسلمان مى‏داند. امامت و عدل را جزو اصول مذهب مى‏داند يعنى منكران امامت انتصابى از سوى پيامبر خدا و عدل الهى را در زمره شيعه نمى‏داند.

 منكرين ولايت اميرالمؤمنين و اهل بيت از حقيقت دين و مرحله كمال آن أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ و تمام آن أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي محروم هستند.

 اين استدلال قاضى بيضاوى با اندكى مسامحه است، زيرا در مورد تارك حج هم آمده است كه يا يهودى بمير و يا نصرانى بمير. در مورد منكران ضرورت‏هاى دينى مانند اعتقاد به نماز و حج و روزه ماه مبارك رمضان نيز فرموده‏اند كافر است ولى اين دليل نمى‏شود كه اعتقاد به ضروريات دين جزو اصول دين باشد و بگوئيم يكى از اصول دين نيز اعتقاد به وجوب نماز و روزه و حج و امر به معروف و نهى از منكر است.

 اهميت فوق العاده مسأله امامت كه« ما نودي بشي‏ء كما نودي بالولاية» به دليل اين‏كه شرط قبولى ساير اعمال است، موجب شده تا عده‏اى آن را جزو اصول دين بدانند.

[3] - . مجمع الفائدة، ج 3، ص 215؛ شبهاى پيشاور، ص 279« و هي رئاسة عامّة في أمور الدين والدنيا خلافةعن النبي صلى الله عليه و آله»

[4] - شبهاى پيشاور، ص 279« الإمامة عند الأشاعرة هي خلافة الرسول في إقامة الدين و حفظ حوزة الملّة بحيث يجب اتباعه على كافة الأمة».

[5] - پاسخ به شبهات در شبهاى پيشاور، ص: 72

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: چه زمانى و در كجا پيغمبر صلى الله عليه و آله صراحتاً على عليه السلام را به خلافت و جانشينى خود برگزيده است؟

پاسخ: اولين روزى كه خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله نبوت خويش را آشكار ساخت، به خلافت على عليه السلام تصريح نمود كه به «حديث الدار» معروف است. چنانچه امام احمد حنبل در مسند، محمد بن جرير طبرى در «تاريخ الامم والملوك» وابن ابى‏الحديد معتزلى در شرح نهج البلاغه و حافظ ابو نعيم در حليه الاولياء و بسيارى ديگر نقل نموده‏اند: زمانى كه آية شريفه وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ «[1]» نازل شد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چهل نفر از اشراف، بزرگان و خويشاوندان خود را در منزل عموى خويش، ابوطالب دعوت كرد و به على عليه السلام فرمود: براى ميهمانان يك ران گوسفند و مقدارى نان و شير (تقريبا 3 كيلو) تهيه نمايد.

وقتى كه اشراف و بزرگان قريش بر سر سفره نشستند، به هم نگاه كردند و با خنده مى‏گفتند: محمد صلى الله عليه و آله حتى غذاى يك نفر را هم آماده نكرده است. حضرت فرمود: «كلوا بسم اللَّه؛ با نام خداوند متعال بخوريد». حضار تا توانستند غذا خوردند و پس از سير شدن، دست از غذا كشيدند، اما همچنان غدا تمام نشده بود. آن‏ها بعدها به يكديگر گفتند: «اين مرد شما را با اين غذا سحر و جادو نمود «[2]»».

آنگاه حضرت برخاسته و لب به سخن گشود كه قسمتى از فرمايشات ايشان چنين است: «اى فرزندان عبد المطلب! خداى تعالى مرا بر عموم مردم و مخصوصاً بر شما مبعوث گردانيد. من شما را به دو كلمه دعوت مى‏كنم كه بر زبان سبك و آسان، ولى در ترازوى اعمال شما سنگين و گران است، با گفتن اين دو كلمه بر عرب و عجم مالك شويد، تا جميع امور در اختيار شما قرار گيرد. با اين دو كلمه وارد بهشت مى‏شويد و از

دوزخ نجات پيدا خواهيد كرد. آن دو كلمه: يكى گواهى به وحدانيت خدا و ديگرى گواهى به رسالت من است. بنابراين اولين كسى كه دعوت مرا اجابت و يارى نمايد او برادر من، وزير من، وارث من و خليفه بعد از من خواهد بود «[3]»».

ايشان آخرين جمله را سه بار تكرار نمود. در هر بار به جز على عليه السلام كسى پاسخ نداد و فقط على عليه السلام مى‏گفت: «اى پيامبر خدا من ياريت مى‏دهم و كمك كار تو مى‏باشم «[4]»».

پس حضرت او را نويد خلافت داد و فرمود: «به درستى كه او برادر من، وصى من و خليفه من در ميان شما مى‏باشد «[5]». امام احمد حنبل و مير سيد على همدانى شافعى از پيامبر خدا نقل مى‏كنند كه فرمود: «اى على! تو ذمه مرا برى مى‏كنى و تو خليفه من بر امتم مى‏باشى». «[6]» اين حديث در بيش از بيست كتاب معتبر اهل سنت ذكر شده كه بيش از حد تواتر است. «[7]»

امام احمد حنبل و ابن مغازلى و ثعالبى نيز از حضرت رسول صلى الله عليه و آله نقل مى‏كنند: «همانا كه تو برادر من، وصى، خليفه و ادا كننده دِين من هستى». «[8]» در جايى ديگر ابوالقاسم حسين بن محمد از انس ابن مالك از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند: «به درستى كه دوست من، وزير من، خليفه من و بهترين كسى كه بعد از خود بجاى مى‏گذارم تا دِين مرا ادا كند ووعده مرا وفا كند، همانا على ابن ابى‏طالب عليه السلام مى‏باشد «[9]»».

مير سيد على همدانى شافعى نيز از خليفه دوم عمر نقل مى‏كند كه چون پيغمبر صلى الله عليه و آله بين اصحاب خود عقد اخوت بست، فرمود: «اين على برادر من در دنيا و آخرت، خليفه من در اهل من، وصى من در امت من و وارث و ادا كننده دين من است. مال او از من و مال من از اوست. نفع او نفع من و ضرر او ضرر من است. پس هر كس او را دوست دارد مرا دوست داشته، و هركس با او دشمنى ورزد با من دشمنى داشته است «[10]»». باز همان شخص فرمود: «او وزير و خليفه من است «[11]»».

محمد بن يوسف گنجى شافعى نيز از ابوذر غفارى و او از پيغمبر چنين نقل كرده است: «پرچم على اميرالمؤمنين عليه السلام در كنار حوض كوثر بر من وارد شود كسى كه پيشواى روى و دست و پا سفيدان است و خليفه من بعد از من است «[12]»».

كسانى چون خطيب خوارزمى و ابن مغازلى نيز از پيغمبر نقل كرده‏اند خطاب به على عليه السلام فرمود: «من و على از يك نور آفريده شده‏ايم. خداوند قبل از خلقت آدم آن نور را در صلب آدم قرار داد. پس همواره با هم يكى بوديم تا در صلب عبدالمطلب از هم جدا شديم. آنگاه نبوت در من و خلافت در على مقرر گرديد «[13]»».


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: اگر وصى بودن و ولايت على عليه السلام صحت و عموميت دارد چرا امت اسلام و مخصوصاً اصحاب پيامبر بعد از وفات ايشان، از بيعت با امام على عليه السلام امتناع نموده و با ديگرى بيعت كردند؟

پاسخ: حضرت موسى كليم اللَّه به صراحت و روشنى، برادرش جناب هارون را خليفه و جانشين خود قرار داد. ايشان بنى‏اسرائيل را كه بيش از هفتاد هزار نفر بودند جمع نموده و به آن‏ها تأكيد كرد كه هارون جانشين و خليفه من است و همگى بايستى امر او را اطاعت كنيد. وقتى كه ايشان براى مدت كوتاهى به كوه طور به ميهمانى پروردگار رفت، تكليف مردم كاملًا مشخص شده بود و بايد در اين ايام از هارون تبعيت مى‏كردند. هنوز مدت يك ماه از غيبت موسى سپرى نشده بود كه فتنه سامرى برپا شد و بين مردم اختلاف پيش آمد. پس از آن‏كه سامرى، گوساله طلا را به آن‏ها نشان داد، بنى‏اسرائيل دسته دسته هارون، خليفه مسلّم خود را كه از جانب موسى تعيين شده بود، رها نموده و در اطراف سامرى اردو زدند. در مدت كوتاهى، هفتاد هزار نفر از همان قوم بنى‏اسرائيل كه خلافت هارون را با گوش خود از حضرت موسى شنيده بودند و وجوب اطاعت هارون برايشان بديهى بود، هارون را رها كرده و گرفتار دسيسه سامرى گوساله پرست شدند. حتى وقتى كه هارون آن‏ها را منع كرد، در صدد قتل وى بر آمدند. آن قدر هارون اذيت شد كه در برگشت از كوه طور، نزد موسى رفت و شكايت و درد دل نمود. اين شكايت در قرآن مجيد چنين آمده است: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي؛ اين قوم مرا خوار و ضعيف ساختند و مى‏خواستند مرا به قتل برسانند «[1]»».

آيا مى‏توان تمرد قوم بنى‏اسرائيل از هارون، و روى نمودن آن‏ها به گوساله پرستى را دليل بر بطلان خلافت هارون و در نتيجه بر حق بودن سامرى دانست؟ آيا مى‏توان‏گفت: اگر خلافت هارون بر حق بود، بنى‏اسرائيل به سامرى و گوساله پرستى روى نمى‏آوردند؟ آيا مى‏توان گفت بنى‏اسرائيل نص صريحى از موسى نداشته‏اند؟ حال آن‏كه اين قوم در شرايطى كه خلافت و حقانيت هارون را خود- از زبان موسى شنيده بودند تمرد و سرپيچى نمودند.

حال اگر اين سابقه تاريخى با سرگذشت اميرالمؤمنين عليه السلام بعد از وفات پيامبر مقايسه شود، معلوم مى‏گردد كه عمل پيامبر گرامى اسلام، نسبت خود و على عليه السلام را چون نسبت موسى به هارون تلقى كردن، بدون حكمت نبوده است. زيرا آن حضرت همان سرگذشت هارون را براى على عليه السلام پيش بينى مى‏كرد. بعد از وفات رسول‏اللَّه، همان جماعتى كه مكرر از آن حضرت و با صراحت، جانشينى على عليه السلام را شنيده بودند، على را رها كرده و به پيروى از هواى نفس، حب جاه و مقام و بر اساس عداوت با بنى‏هاشم، تشكيلات مخصوصى را سازماندهى كردند و به قول امام غزالى از علماى اهل سنت «حق را پشت سر انداخته و به جهالت اوليه برگشتند». اين قوم نه تنها از على عليه السلام بر گشتند بلكه بر در خانه على عليه السلام، آتش هم بردند. آن‏ها با تهديد و فشار، آن حضرت را به مسجد آوردند و او را بر سر دو راهى «بيعت با خليفه» يا «قتل و گردن زدن» قرار دادند. على عليه السلام خود را به قبر مبارك پيغمبر رساند و خطاب به پيغمبر، همان كلمات هارون را گفت: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي «[2]».

آيا اين شباهت تاريخى دليل بر عدم حقانيت على عليه السلام و بطلان خلافت او است؟

به طور كلى براى پاسخ به اين سؤال مى‏توان به عوامل زير اشاره داشت:


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: چرا شيعيان امامت و خلافت را منحصر به 12 امام مى‏دانند و ائمه چهارگانه اهل سنت را قبول ندارند؟

پاسخ: بسيارى از اوامر و دستورات پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حتى به وسيله علماى اهل سنت روايت شده كه در آن، اهل‏بيت و عترت طاهره به عنوان عديل قرآن به امت معرفى شده‏اند تا به آنان تمسك جويند. از جمله آن‏ها حديث ثقلين، حديث سفينه و حديث باب حطه از اسناد محكم شيعيان است. حتى در كتب اهل سنت، نمى‏توان يك حديث- هر چند يك طرفه- پيدا نمود كه پيغمبر امتش را به پيروى از ابوالحسن اشعرى و معتزلى و نيز اطاعت از چهار امام اهل سنت يعنى مالك بن انس، احمد بن حنبل، ابوحنيفه يا محمد بن ادريس شافعى ترغيب، تشويق و رهنمون كرده باشد.

اما ابن حجر مكى در باب 11 كتاب صواعق و نيز شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 59 ينابيع الموده نقل نموده‏اند كه بيش از 20 نفر از اصحاب رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله حديث تمسك به ثقلين- قرآن و عترت پيغمبر- را از طرق مختلف نقل كرده‏اند. بدان جهت كه قرآن و عترت با همديگر حكم ثقلين را دارند و پيروى از هر دوى اين‏ها لازم و واجب است- نه فقط يكى از اين دو.

اكنون بايد ديد كه آيا مى‏توان قرآن- يكى از ثقل‏ها- را فداى مصلحت زمان و مكان نموده و آن را عوض كرد و كتاب ديگرى را انتخاب و جايگزين آن كرد؟ اگر پاسخ مثبت باشد، پس تغيير ثقل ديگر يعنى همان عترت نيز ممكن خواهد بود. در نتيجه با پذيرفتن تغيير ثقل اول- قرآن- پيروى از غير اهل‏بيت ميسر و بدون اشكال مى‏شود. اما چون از نظر شيعه، پاسخ اين سؤال منفى است يعنى هرگز نمى‏توان كتاب ديگرى را جايگزين قرآن نمود، لذا چون يكى از ثقل‏ها را نمى‏توان تغيير داد، ثقل ديگر نيز غير قابل تغيير مى‏باشد.

حال بايد بررسى كرد كه كداميك از خلفاى سه گانه- ابوبكر و عمر و عثمان- ازعترت و اهل‏بيت پيغمبر بوده‏اند تا مطابق دستور رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله، مجبور به اطاعت و پيروى از آن‏ها باشيم؟ يقيناً تاريخ و اجماع مسلمين اتفاق نظر دارند كه عترت پيغمبر، كسان ديگرى به جز اين سه نفر بوده‏اند؛ لذا اين‏ها از عترت و اهل‏بيت پيغمبر به حساب نمى‏آيند.

اينك اين سؤال پيش مى‏آيد كه اگر پيغمبر گرامى اسلام صلى الله عليه و آله اطاعت و پيروى از فرد يا قومى را امر و توصيه نمايد و جمعى از صلحا و صحابه امت بگويند كه صلاح در آن است كه از افراد ديگرى پيروى نماييد، آيا اطاعت امر پيغمبر واجب است يا اطاعت از مصلحت انديشى صلحا و بزرگان امت؟! از نظر شيعه پاسخ اين سؤال «اطاعت محض از پيغمبر گرامى اسلام» است.

حال كه تاريخ گواهى مى‏دهد كه هيچ‏كدام از خلفاى ثلاثه، نه ابوالحسن اشعرى، نه معتزلى و نه چهار امام اهل سنت (مالك بن انس، احمد بن حنبل، ابوحنيفه يا محمد بن ادريس شافعى) از اهل‏بيت و عترت پيغمبر نيستند، و اصلًا هيچ‏گونه دستور و سفارشى از پيغمبر مبنى بر پيروى از آن‏ها نرسيده است و حتّى تا سال‏ها بعد از پيغمبر نامى از آن‏ها در ميان نبوده- با فرض اين كه از علما و فقهاى اسلامى بوده‏اند و بعدها نام آنان جلوه گر شده است- چه دليلى وجود دارد كه همه نسل‏هاى گذشته، حال و آينده از اين چهار نفر- كه اهل سنت سفارش مى‏كنند- پيروى و متابعت نمايند؟ در صورتى كه حتى يك حديث يا روايت نيز در اين زمينه وجود ندارد.

از طرف ديگر، همه امت اسلام متفق القولند كه امام اميرالمؤمنين عليه السلام و يازده فرزند ايشان، همگى از عترت صحيح النسب و از اهل‏بيت خاص پيغمبر به حساب مى‏آيند.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بارها اطاعت از آن‏ها را اسباب نجات دانسته و صريحاً فرموده است: از آن‏ها سبقت نگيريد، زيرا آن‏ها اعلم بر شما هستند. دلايل و براهين زيادى مبنى بر متابعت از اين دوازده امام وجود دارد.

حال بايد ديد كه دليل پيروى از چهار امام اهل سنت چه بوده و چگونه بوجود آمده است؟ علت پيروى از ائمه اربعه اهل سنت در اين است كه بعضى از خلفا و پادشاهان مردم را مجبور نمودند كه حتماً بايد از يكى از اين چهار مذهب تقليد نمايند. على رغم‏اين كه هيچ‏گونه نص صريح و دستور خاصى از جانب پيغمبر درباره منحصر كردن تقليد به اين چهار نفر وجود ندارد، آيا اين انحصار، ظلم فاحشى به كليه فقها و علماى بزرگ اسلام و تضييع حقوق علمى آن‏ها محسوب نمى‏شود؟ در حالى كه تاريخ نشان داده است بعد از آن‏ها، فقها و علماى بسيار بزرگى كه اعلم و افقه از اين چهار امام بوده‏اند، همواره وجود داشته‏اند. آيا خود اين علماى بزرگى كه پس از اين چهار امام تربيت مى‏شوند، بايد از اين چهار نفر تقليد كنند؟


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: چرا و به چه استنادى على عليه السلام را فاروق و جدا كننده حق و باطل مى‏خوانيد؟

پاسخ: دليل اين ادعاى شيعيان، فرمايشات پيغمبر صلى الله عليه و آله است كه با استناد به منابع اهل سنت درباره آن بحث مى‏شود.

بسيارى از علماى اهل سنت، چون شيخ سليمان بلخى حنفى در باب 16 ينابيع الموده، ابو جعفر احمد بن عبداللَّه شافعى، مير سيد على همدانى شافعى در مودة القربى و همچنين محمود بن يوسف گنجى شافعى در كفاية الطالب، حديثى را به نقل از ابوذر غفارى از رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نقل مى‏كنند كه آن حضرت چنين فرمود: «به زودى بعد از من فتنه‏اى برپا مى‏شود، پس اگر چنين شد شما ملزم هستيد كه با على بن ابى‏طالب باشيد چون او اولين كسى است كه مرا مى‏بيند و روز قيامت با من مصافحه مى‏كند. او با من در مرتبه‏اى بلند و عالى است. او جدا كننده بين حق و باطل است.» «[1]»

محمد بن طلحه شافعى در «مطالب السئول»، بيهقى در «سنن» و نورالدين مالكى در «فصول المهمه» از ابن عباس و سلمان فارسى نقل مى‏كنند كه پيامبر خدا صلى الله عليه و آله با دست مبارك خود به سوى على ابن ابى‏طالب عليه السلام اشاره كرده و فرمود:

 «به درستى كه على اول كسى است كه به من ايمان آورده و اول كسى است كه روز قيامت با من مصافحه مى‏كند. و اين على، صديق و راستگوى بزرگ است و او فاروق اين امت است كه حق و باطل را جدا مى‏كند.» «[2]»

امام احمد حنبل در مسند و امام فخر رازى در تفسير كبير خود از پيامبر خدا صلى الله عليه و آله چنين نقل مى‏كنند:

 «على همراه حق و حق همراه على است هر جا حركت كند» «[3]»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: آيا عبارت «الصلاة خيرٌ من النوم» جزء اذان بوده يا بعد از آن به آن اضافه شده است؟

پاسخ:

1. در نيل الاوطار به روايت صحيح محمد بن اسحاق نقل مى‏كند كه در اذان نبوده است. «[2]»

2. از سعيد بن مسيب در همين منبع نقل مى‏كند، اين كلمه در صلاة فجر اضافه شده است.

3. مالك در «موطأ» تصريح مى‏كند كه اين عبارت به امر عمر بن الخطاب به اذان صبح اضافه شده است. او مى‏گويد مؤذن نزد عمر آمد تا داخل شدن وقت نماز صبح را به او خبر دهد. ولى او را خفته يافت، لذا فرياد بر آورد: الصلاة خير من النوم، نماز از خوابيدن بهتر است، عمر دستور داد تا اين جمله را در اذان صبح قرار دهند. «[3]»

4. شافعى آنرا مكروه و بدعت مى‏داند و شوكانى مى‏گويد: اگر جزو اذان بود حضرت على عليه السلام و عبداللَّه بن عمر و طاووس به آن اعتراض نمى‏كردند. «[4]»

5. ابن جريح از عمر بن فحص نقل مى‏كند كه سعد نخستين كسى بود كه در خلافت عمر اين جمله را در اذان گفت. «[5]»

6. ابن جز م مى‏گويد: ما اين جمله را نمى‏گوييم چون در زمان رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله نبوده است. «[6]»

[2] - نيل الاوطار، ج 2، ص 37

[3] -الموطأ مالك، ج 1، ص 73

[4] - نيل الاوطار، ج 2، ص 37

[5] -مصنف عبد الرزاق ج 1، ص 474

[6] -المحلى، ج 3، ص 160 به نقل از : پاسخ به شبهات در شبهاى پيشاور، ص: 241

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: آيا «أشهد أنَّ علياً وليّ اللَّه» جزء اذان است؟

پاسخ: خير، شيعه آن را جزو اذان نمى‏داند و هر كس آن را به‏قصد اجزاى اذان بخواند از نظر علماى شيعه بدعت و تشريع است و فقط آن را به‏عنوان ذكر مستحب دانسته‏اند. «[1]»

[1] -. شبهاى پيشاور، 823

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

گفتن حى على خير العمل در اذان سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۳۰ 17:23

پرسش: آيا «حَىَّ عَلى‏ خَيْرِ الْعَمَلِ» جزو اذان بوده و يا كسى از صحابه و تابعين اين جمله را در اذان آورده است؟

پاسخ:

ابن حزم در كتاب «المحلى»، طبق روايت صحيح از عبداللَّه ابن عمر و ابو امامة بن سهل بن حنيف نقل مى‏كند (حتّى پس از حذف اين جمله از اذان) اينان اين جمله را در اذان خود مى‏آورده‏اند. «[1]»

- حسن بن يحيى بن الجعد و زيد بن ارقم و شافعى در يكى از دو قول خود اين جمله را ذكر كرده‏اند. «[2]»

- بيهقى روايتى از امام على بن الحسين نقل مى‏كند كه ايشان اين جمله را مى‏آورده و فرموده جزء اذان است. «[3]»

- بيهقى در سنن الكبرى به روايت صحيح از عبداللَّه بن عمر نقل كرده كه او اين جمله را در اذان مى‏آورده است. «[4]»

- تثويب كه جايگزين «حَىَّ عَلى‏ خَيْرِ الْعَمَلِ» شده در يك خواب نقل شده است. «[5]»

شوكانى در نيل الاوطار مى‏گويد كه شافعى از يكى از دو قولش گفته كه حذف آن بدعت است.

ودر كتاب «بحر» گفته اين (جايگزينى) را عمر ايجادكرده وفرزندش‏عبداللَّه بن عمرگفته بدعت است. «[6]»

شوكانى از علماى اهل سنّت در كتاب مذكور مى‏گويد هنگامى كه حضرت على عليه السلام تثويب در اذان «الصلاة خير من النوم» را شنيد فرمود «چيزى كه جزو اذان نيست به آن اضافه نكنيد.»


[1] -المحلى، ج 3، ص 160

[2] -نيل الاوطار، ج 2، ص 39، ط دار الجيل بيروت.

[3] - السنن الكبرى، ج 1، ص 624

[4] -نيل الاوطار، ج 2، ص 39

[5] -همان مأخذ.

[6] -نيل الاوطار، ج 2، ص 38

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

دلايل مؤمن بودن ابوطالب‏ ع سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۳۰ 17:20

پرسش: آيا ابوطالب مؤمن بوده است؟ به چه دليل؟!

پاسخ:

1. اصبغ ابن نباته كه از روات مورد وثوق اهل سنت است از اميرالمؤمنين نقل مى‏كند:

به‏خدا قسم پدرم ابوطالب و جدم عبدالمطلب و هاشم و عبد مناف هرگز بت را عبادت نكردند.

2. خطبه عقد پيامبر و حضرت خديجه را كه حضرت ابوطالب انشاء كرد، حكايت بر اعتقاد به‏توحيد و نبوت ابراهيم و اسماعيل دارد «الحمد للَّه‏الذى جعلنا من ذرية ابراهيم ...»

3. سليمان بلخى حنفى در ينابيع الموده از موفق بن احمد خوارزمى از محمد بن كعب روايت كرده كه ابوطالب به فرزندش على عليه السلام دستور داد همواره پشتيبان و كمك و يارى دهنده «پيامبر» باش. در نتيجه، اولًا اقرار به پيامبرى پيامبر كرده است. ثانياً به فرزندش دستور داده از پيامبر پشتيبانى كند.

4. جريان دفاع از پيامبر در شعب: اگر كسى به پيامبر ايمان نداشته باشد، اين چنين تا پاى جان از پيامبر دفاع مى‏كند. مگر بقيه عموهاى پيامبر چنين دفاعى از پيامبر داشتند؟! هيچ كس به اندازه ابوطالب از پيامبر دفاع نكرد.

5. به فرزندش جعفر طيار دستور داد به او ايمان بياور، پشت سر پيامبر نماز بگزار.

جعفر هم ايمان آورد و نماز گزارد و اين اشعار را ابوطالب سرود كه دليل بر ايمان اوست:

         إن علياً و جعفراً ثقتي             عند ملم الزمان و النوب‏

             لا تخذلا و انصرا ابن عمّكما             أخي لأمّي من بينهم و أبي‏

             و اللَّه لا أخذل النّبي و لا             يخذله من بني ذو حسب‏

على و جعفر مورد وثوق من هستند، در روزهاى سخت و گرفتارى‏ها پشتيبان من هستند، وانگذاريد پسر عم خود را يارى نماييد، پسر برادر پدر و مادرى من، به خدا دست از يارى پيامبر بر نمى‏دارم، پيامبرى كه داراى حسب و نسب است.

در اين اشعار: 1. دوبار اقرار به پيامبرى پيامبر نموده، 2. بهترين فرزندانش را به پشتيبانى او واداشته، 3. اعلام پشتيبانى شديد از پيامبر نموده، 4. اقرار به توحيد هم در قسم اوست به بت‏ها قسم نخورده است؛ ديوان ابوطالب پر از اشعار توحيدى است.

6. پيامبر بعد از وفات او گريه شديدى كرد و به اميرالمؤمنين على عليه السلام دستور داد او را چون بقيه مؤمنين كفن و دفن كنند و مدتى از خانه بيرون نمى‏آمد و براى او استغفار مى‏كرد. اگر مشرك بود پيامبر با إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ «[1]»* براى او استغفار مى‏كرد؟! «[2]»

7. براى دفاع از پيامبر ايمان خود را ظاهر نكرد تا بتواند در ميان مشركين از پيامبر دفاع كند و لذا تا وفات كرد خداوند به پيامبر دستور داد كه از مكه خارج شو كه ديگر ابى‏طالب نيست كه از تو دفاع كند و او هجرت كرد.[3]

[1] -نساء( 4): 116

[2] -طبقات محمّد ابن سعد، شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، الاسلام في العم وآباء، محمّد بن سيّد رسول برزنجى، خواص‏الامه، سبط ابن جوزى، تاريخ دمشق- ابن عساكر.

[3] -    پاسخ به شبهات در شبهاى پيشاور، ص: 229

نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پاسخ :

شيعه امامت را مقامي بس بلند و جايگاهي بس رفيع مي‎داند، در نظر انديشمندان شيعه، امامت منتخب الهي و امام حافظ شريعت و پاسخگوي تمام نيازهاي ديني است، بنابراين شخص امام بايد داراي شرايط و ويژگي‎هاي ممتازي باشد تا بتواند مسئوليت خطير امامت را به نيكوترين وجه انجام دهد.
پس شيعه راه تعيين امام را، منحصر در نص شرعي مي‎داند يعني امامت مقامي است انتصابي و نصب امام حق خداوند است همانگونه كه نبوت نيز مقامي است انتصابي و تعيين پيامبر حق و شأن خداوند است.
معرفي امام از سوي پيامبر(ص) رأي شخصي او نبوده بلكه به فرمان خداوند انجام مي‎گيرد، پس مي‎توان نصّ پيامبر را، همان نصّ و معرفي خداوند دانست.[1]
ولي اهل سنت، راه تعين امام را منحصر در نصّ شرعي نمي‎دانند؛ زيرا طبق ديدگاه آنها امامت انتصابي نيست و مسلمانان خود مي‎توانند امام و جانشين پيامبر را انتخاب كنند، مثلاً از طريق «بيعت اهل حلّ و عقد» و «غلبه قهر‎آميز نظامي، مقصود از بيعت اهل حلّ و عقد آن است كه گروهي از بزرگان و شخصيت‎هاي برجسته اجتماعي امامت شخصي را بپذيرند، البته حد نصاب خاصي براي تعداد بيعت كنندگان وجود ندارد لذا اگر تنها يكي از اهل حلّ و عقد با شخصي بيعت كند براي ثبوت امامت او كافي است. هم چنين برخي از علماي اهل سنت معتقدند كه اگر شخصي با بكارگيري نيروي نظامي و توسل به زور بر مسند حكومت نشست، امامت امت اسلامي براي او ثابت مي‎شود حتي اگر او شخصي فاسق، ظالم يا جاهل باشد.[2]


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

معصومين و علم غيب‏ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۱ 20:17

پرسش: علم غيب مخصوص پروردگار است. آيا كسان ديگرى چون معصومين هم غيب مى‏دانسته‏اند؟ موارد يا مصاديقى از آن را بيان نماييد.

پاسخ: در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه صراحتاً علم غيب را مخصوص خداوند مى‏داند. مثلًا در آيه شريفه‏اى از سوره انعام كه در نماز غفيله نيز خوانده مى‏شود، مى‏فرمايد: وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ وَ ما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَةٍ إِلَّا يَعْلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِي ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلَّا فِي كِتابٍ مُبِينٍ؛ «كليد مخازن غيب نزد خداست و كسى جز او بر آن آگاهى ندارد ...» «[1]» علم غيبى كه شيعيان براى انبياء و اوصياء قائلند شريك بودن در صفت خدايى نيست، بلكه قسمتى از وحى و الهام است كه از جانب خداوند بر آن‏ها نازل شده است، و حقايق را بر آن‏ها كشف مى‏نمايد.

علم را به دو نوع ذاتى و عَرَضى تقسيم مى‏كنند. علم ذاتى يا علم مطلق، منحصر بفرد و مخصوص ذات اقدس پروردگار است. در حيطه عقل بشر قابل تصور نيست و بشر از آن عاجز است. لذا آنچه كه بشر مى‏گويد اثبات اجمالى آن است. علم عرضى نيز خود به دو قسم ديگر تقسيم مى‏شود: علم اكتسابى و علم لدنى. علم اكتسابى به واسطه مدرسه رفتن و آموزش ديدن به دست مى‏آيد، و به همان مقدارى كه زحمت مى‏كشيم حاصل مى‏گردد. علم لدنّى علمى است كه بدون تحصيل، از مبدأ فياض افاضه مى‏شود. خداوند در قرآن مجيد مى‏فرمايد: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً؛ «از نزد خود به او علم لدنّى آموختيم.» «[2]» بنابراين هيچ مسلمانى نمى‏تواند ادعا كند كه علم به غيب، جزو ذات پيغمبر و امامان است. يعنى آن‏ها نيز همانند خداوند، ذاتاً عالم به علم غيب هستند.

بر حسب اعتقاد شيعيان، در مواقعى كه مشيت و اراده الهى تعلق گيرد و مصلحت بداند، به هر يك از مخلوقات خويش علم و قدرت عطا مى‏كند. اين افاضه علم، گاهى به واسطه معلم و افراد بشر و گاهى بدون واسطه آن‏ها صورت مى‏گيرد. نوع دوم افاضه علم، به علم لدنّى و علم غيب تعبير مى‏شود و بدون مكتب رفتن و معلم ديدن حاصل مى‏شود.

خداوند در سوره جن صريحاً مى‏فرمايد: عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى‏ غَيْبِهِ أَحَداً إِلَّا مَنِ ارْتَضى‏ مِنْ رَسُولٍ ...؛ «خداوند كه عالم و داناى غيب است، احدى را بر غيب خويش آگاه نمى‏سازند، مگر كسانى كه از رسولان برگزيده خويش را ....» «[3]» اين آيه صراحت كامل دارد كه برگزيدگان و رسولان، مستثناى علم غيب هستند كه خداوند به آن‏ها افاضه مى‏كند. در سوره آل عمران نيز مى‏فرمايد: وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبِي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ إِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ؛ «خداى متعال همه شما را از اسرار غيب آگاه نسازد، لكن وقتى كه مشيت الهى بر پيغمبرى تعلق گيرد او را برگزيند. پس شما به خدا و پيغمبرش بگرويد كه چون ايمان آوريد و پرهيزگار شويد، اجر عظيمى خواهيد يافت.» «[4]» اين آيه نيز صراحت دارد كه افراد برگزيده‏اى از جانب حق، به عنوان رسول انتخاب مى‏شوند و به اذن و امر پروردگار، عالم به علم غيب مى‏شوند. استثنايى كه در اين دو آيه وجود دارد بدين معنا است كه علم غيب جزو ذات پروردگار است ولى كسانى نيز مستثنى شده‏اند.

در آيات ديگرى از قرآن مجيد، اين موارد استثنا به صراحت مشخص شده است.

در سوره آل عمران، حضرت عيسى به قوم خود بنى‏اسرائيل مى‏فرمايد: وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ؛ «به شما بگويم كه در خانه هايتان چه مى‏خوريد و چه ذخيره داريد.» «[5]» در سوره كهف مى‏فرمايد: قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ أَنَّما إِلهُكُمْ إِلهٌ واحِدٌ؛ «اى رسول! به آن‏ها بگو: من نيز چون شما بشرى هستم كه به من وحى‏مى‏رسد، و جز اين نيست كه خداى شما خداى يكتا و واحدى است.» «[6]» آيا رسيدن وحى به پيامبران، چيزى جز افاضه علم حق تعالى به دريافت كنندگان وحى است؟ آيه ديگرى از سوره كهف صراحت دارد كه به پيغمبر، علم لدنى آموختيم: وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْماً «[7]» و آموزش اين علم، چيزى جز علم غيب نيست (در اينجا نيز پيغمبر مستثنى شده است). لذا چون اين استثنائات محدود و مخصوص برگزيدگان حق تعالى است، هر كس ديگرى چنين ادعايى كند، كذاب و بازيگر است. بنابراين با توجه به آيات مذكور، دريافت وحى و افاضه علم غيب به پيامبران و رسولان برگزيده خداوند اثبات مى‏شود.

از آنجا كه معصومين، برگزيدگان خداوند و خلفاى منصوب و منصوص رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله مى‏باشند كه خداوند به وسيله خود پيامبر، آن‏ها را برگزيده است، پس اين افاضه را نيز مى‏توان به آن‏ها تعميم داد. به عبارت ديگر، شيعه اعتقاد دارد همان پرده و حجابى كه در مقابل ديدگان عالميان است، كه نمى‏گذارد در اين عالم به جز آنچه ظاهر و نمايان است را ببيند، در مقابل ديدگان انبيا و اوصياى آن‏ها نيز مى‏باشد. به اقتضاى زمان و مكان، همان خداى عالم الغيب كه قادر به افاضه فيض مى‏باشد، به هر مقدار و هر وقت كه صلاح بداند و مقتضى باشد، پرده‏ها را از مقابل ديدگان آن‏ها برداشته تا پشت پرده را ببينند و از اسرار غيب خبر دهند. هر گاه هم كه صلاح نباشد، پرده مى‏افتد و بى‏خبر مى‏مانند. به همين جهت است كه ائمه در برخى موارد، اظهار بى‏اطلاعى كرده‏اند. عبارت «اگر از خود علم غيب مى‏دانستم خوبى‏ها و خيرات خود را زياد مى‏كردم»، «[8]» بدين مفهوم است كه مستقلًا از پيش خود خبرى از غيب ندارم؛ مگر آن‏كه پرده‏ها بالا رود، افاضه فيض گردد و حقايق مستور و پنهان بر او مكشوف گردد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

سجده‏ى شيعيان بر مُهر و تربت‏ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۱ 20:3

پرسش: چرا شيعيان بر مهر و تربت سجده مى‏كنند؟

پاسخ: بخارى در صحيح از پيامبر صلى الله عليه و آله نقل مى‏كند: جُعِلَت لي الأرضُ مسجداً وطهوراً؛ زمين سجدگاه و مايه پاكيزگى براى من گرديده است. «[1]»

سجده كردن يعنى صورت روى زمين گذاردن، آن هم زمين پاك. لذا شيعيان به تاسى از پيغمبر خود كه سجده بر زمين را واجب مى‏دانند، بر زمين سجده مى‏كنند.

به دليل آن‏كه اغلب خانه‏ها، منازل و مساجد، مفروش مى‏باشد و دسترسى به زمين آسان نيست و از طرفى جمع كردن فرش‏ها در وقت نماز ممكن و مقدور نمى‏باشد، لذا شيعيان قطعاتى از زمين و خاك پاك را كه مهر يا تربت ناميده مى‏شود با خود همراه دارند تا براى سجده كردن به زحمت نيفتند. بنابراين شيعيان همواره مهرى را به نيت قطعه‏اى از زمين همراه دارند تا بتوانند مطابق دستور قرآن مجيد سجده نمايند. اين قطعه از زمين، آن طور كه مغرضان بر ضد شيعيان تبليغ مى‏كنند به نيت بت نمى‏باشد.

اخبارى از اهل‏بيت طهارت رسيده است كه سجده بر تربت پاك حسين كه به خاك كربلا معروف است، موجب فضيلت بيشتر و ثواب زيادتر مى‏شود. بديهى است كه سجده بر تربت كربلا مستحب است و واجب نيست. در مورد اهميت خاك كربلا، جلال‏الدين سيوطى در خصائص الكبرى از ام سلمه و نيز عايشه نقل مى‏كند: «ديدم حسين عليه السلام در آغوش جدش رسول‏اللَّه صلى الله عليه و آله نشسته است و خاك سرخ رنگى در دست آن حضرت مى‏باشد. آن حضرت آن خاك را مى‏بوسد و مى‏گريد. ام سلمه پرسيد يا رسول‏اللَّه! اين خاك چيست؟ ايشان فرمود: جبرئيل مرا خبر داده است كه حسينم را در سرزمين عراق مى‏كشند. اين خاك را از آنجا برايم آورده است، و من بر مصايب حسينم گريه مى‏كنم. سپس تربت را به‏ام سلمه داد و فرمود: چون ديدى اين خاك به خون تبديل‏شد، پس بدان كه حسينم را كشته‏اند. ام سلمه آن خاك را در شيشه‏اى نگاه داشت تا در ظهر روز عاشوراى سال 61 هجرى، آن خاك به خون تبديل شد و ام سلمه دريافت كه حسين را به شهادت رسانده‏اند.»

بر اين اساس، اعتقاد شيعيان كه گرفته از نص قرآن و سنت پيامبر و توضيحات ائمه معصومين (عترت پيامبر و ثقل اصغر) است، سجده بر وجه الارض است، يعنى خود زمين و هرچه مصداق زمين باشد، مانند سنگ بشرط آن‏كه نظير طلا و نقره (و ساير فلزات و سنگهاى قيمتى) معدنى نباشد و چيزهايى كه از زمين مى‏رويد، (بشرط آن‏كه خوراكى و پوشاكى نظير پنبه نباشد). لذا بهتر است سجده بر خاك كند و فرش و آسفالت (قير) و نظاير آن‏ها چون از مواد معدنى است نمى‏توان بر آن سجده كرد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: اگر وصى بودن و ولايت على عليه السلام صحت و عموميت دارد چرا امت اسلام و مخصوصاً اصحاب پيامبر بعد از وفات ايشان، از بيعت با امام على عليه السلام امتناع نموده و با ديگرى بيعت كردند؟

پاسخ: حضرت موسى كليم اللَّه به صراحت و روشنى، برادرش جناب هارون را خليفه و جانشين خود قرار داد. ايشان بنى‏اسرائيل را كه بيش از هفتاد هزار نفر بودند جمع نموده و به آن‏ها تأكيد كرد كه هارون جانشين و خليفه من است و همگى بايستى امر او را اطاعت كنيد. وقتى كه ايشان براى مدت كوتاهى به كوه طور به ميهمانى پروردگار رفت، تكليف مردم كاملًا مشخص شده بود و بايد در اين ايام از هارون تبعيت مى‏كردند. هنوز مدت يك ماه از غيبت موسى سپرى نشده بود كه فتنه سامرى برپا شد و بين مردم اختلاف پيش آمد. پس از آن‏كه سامرى، گوساله طلا را به آن‏ها نشان داد، بنى‏اسرائيل دسته دسته هارون، خليفه مسلّم خود را كه از جانب موسى تعيين شده بود، رها نموده و در اطراف سامرى اردو زدند. در مدت كوتاهى، هفتاد هزار نفر از همان قوم بنى‏اسرائيل كه خلافت هارون را با گوش خود از حضرت موسى شنيده بودند و وجوب اطاعت هارون برايشان بديهى بود، هارون را رها كرده و گرفتار دسيسه سامرى گوساله پرست شدند. حتى وقتى كه هارون آن‏ها را منع كرد، در صدد قتل وى بر آمدند. آن قدر هارون اذيت شد كه در برگشت از كوه طور، نزد موسى رفت و شكايت و درد دل نمود. اين شكايت در قرآن مجيد چنين آمده است: إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَ كادُوا يَقْتُلُونَنِي؛ اين قوم مرا خوار و ضعيف ساختند و مى‏خواستند مرا به قتل برسانند «[1]»».

آيا مى‏توان تمرد قوم بنى‏اسرائيل از هارون، و روى نمودن آن‏ها به گوساله پرستى را دليل بر بطلان خلافت هارون و در نتيجه بر حق بودن سامرى دانست؟ آيا مى‏توان‏گفت: اگر خلافت هارون بر حق بود، بنى‏اسرائيل به سامرى و گوساله پرستى روى نمى‏آوردند؟ آيا مى‏توان گفت بنى‏اسرائيل نص صريحى از موسى نداشته‏اند؟ حال آن‏كه اين قوم در شرايطى كه خلافت و حقانيت هارون را خود- از زبان موسى شنيده بودند تمرد و سرپيچى نمودند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |

پرسش: چرا شيعيان به زيارت اموات و پيشوايان خود، مى‏روند و دعا مى‏كنند و با آن‏ها صحبت مى‏كنند؟

پاسخ: يكى از عقايد محكم و استوار الهيون كه آن‏ها را از ماديون متمايز مى‏سازد، اعتقاد به حيات جاودان پس از مرگ و بقاى روح پس از فناى جسم مى‏باشد. بر اساس اين اعتقاد، جسم و بدن افراد از بين مى‏رود ولى در عالم برزخ، روح و نفس آدمى در قالبى ديگر و بسيار لطيف‏تر زنده خواهد ماند. هر كس بر اساس اعمالش در دنيا، از نعمات الهى متنعم و يا معذب خواهد بود. استناد ما به آيات قرآنى است كه شهدا را زنده خطاب مى‏كند و آن‏ها را متنعم به نعمات الهى مى‏داند. خداوند در قران كريم مى‏فرمايد:

وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ؛ گمان نكنيد كه كشته شدگان در راه خدا مرده‏اند بلكه آن‏ها زنده و نزد خداى خود روزى مى‏خورند «[1]»». به ويژه در ادامه همين آيه، حالت عمومى‏ترى را بيان كرده و مى‏فرمايد:

وَ يَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلَّا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ؛ به مؤمنانى كه به شهدا نپيوسته‏اند مژده دهيد كه در پس آن‏ها خواهند آمد (براى آخرت خواهند شتافت) و از مردن نهراسند و غمگين و ناراحت نباشند «[2]»». با توجه به آيات قرآنى، آيا مى‏توان شهدا و مؤمنين را مرده پنداشت؟ واضح است كه پاسخ منفى است و در حقيقت آن‏ها زنده‏اند. اما آيا زنده بودن اين اشخاص، فقط منحصر و محدود به روزى خوردن و ارتزاق آن‏ها است و ساير ويژگى‏هاى زندگان را ندارند؟ آيا زنده بودن آن‏ها فقط به دهان و دندان داشتن براى خوردن است، ولى گوش و زبان براى شنيدن و جواب دادن ندارند؟ يقيناً اينگونه نيست، چون زنده‏اند، قادر به شنيدن و حرف زدن هم‏ مى‏باشند؛ منتهى گوش‏هاى ما قادر به شنيدن صداى آن‏ها نيست.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط اعضاء افتخاری وکارشناسان مسائل دینی   | لینک ثابت |